+ - x
 » از همین شاعر
1 چو دست بر سر زلفش زنم به تاب رود
2 اگر چه باده فرح بخش و باد گل بیز است
3 هزار شکر که دیدم به کام خویشت باز
4 طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف
5 من که از آتش دل چون خم می در جوشم
6 به حسن و خلق و وفا کس به یار ما نرسد
7 روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست
8 صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن
9 عمر بگذشت به بی حاصلی و بوالهوسی
10 جمالت آفتاب هر نظر باد

 » بیشتر بخوانید...
 اینجا بلوغ را به سر دار می کشند
 مشو ای دل تو دگرگون که دل یار بداند
 آمد آن پيمان شکن باز از سر پيمان نو
 برآ بر بام و اکنون ماه نو بین
 سرچشمه
 درد ما را نیست درمان الغیاث
 مکن ای دوست غریبم سر سودای تو دارم
 آن عشرت نو که برگرفتیم
 از بس خوش و مست و دلربا می آیی
 شیندم بیتکی از مرد پیری

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

درد ما را نیست درمان الغیاث
هجر ما را نیست پایان الغیاث
دین و دل بردند و قصد جان کنند
الغیاث از جور خوبان الغیاث
در بهای بوسه ای جانی طلب
می کنند این دلستانان الغیاث
خون ما خوردند این کافردلان
ای مسلمانان چه درمان الغیاث
همچو حافظ روز و شب بی خویشتن
گشته ام سوزان و گریان الغیاث


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *