+ - x
 » از همین شاعر
1 خم زلف تو دام کفر و دین است
2 عید است و آخر گل و یاران در انتظار
3 سحرگه ره روی در سرزمینی
4 بهار و گل طرب انگیز گشت و توبه شکن
5 ساقی ار باده از این دست به جام اندازد
6 شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت
7 مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی
8 در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
9 ساقیا برخیز و درده جام را
10 ای نور چشم من سخنی هست گوش کن

 » بیشتر بخوانید...
 نعیم تو نه از آن است که سیر گردد جان
 احتفال وضع
 عاقبت ای جان فزا نشکیفتم
 تمام اوست که فانی شدست آثارش
 زندگی آخر سر آید بندگی در کار نیست
 دیدم رخ ترسا را با ما چو گل اشکفته
 ای آن که مر مرا تو به از جان و دیده ای
 ای تو آب زندگانی فاسقنا
 کرزیا! چشم ترا صدقه که گریان می کند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

درد ما را نیست درمان الغیاث
هجر ما را نیست پایان الغیاث
دین و دل بردند و قصد جان کنند
الغیاث از جور خوبان الغیاث
در بهای بوسه ای جانی طلب
می کنند این دلستانان الغیاث
خون ما خوردند این کافردلان
ای مسلمانان چه درمان الغیاث
همچو حافظ روز و شب بی خویشتن
گشته ام سوزان و گریان الغیاث


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *