+ - x
 » از همین شاعر
1 خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست
2 چل سال بیش رفت که من لاف می زنم
3 روز وصل دوستداران یاد باد
4 عید است و آخر گل و یاران در انتظار
5 ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
6 ای که در کوی خرابات مقامی داری
7 دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
8 ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
9 روز هجران و شب فرقت یار آخر شد
10 ای پیک راستان خبر یار ما بگو

 » بیشتر بخوانید...
 حرام گشت از این پس فغان و غمخواری
 دلم رمیده شد و غافلم من درویش
 گفت مرا آن طبیب رو ترشی خورده ای
 عید بگذشت و همه خلق سوی کار شدند
 دل در غم عشق تو برومند بود
 بیا بوسه به چند است از آن لعل مثمن
 بیا بیا که تویی شیر شیر شیر مصاف
 باور کن
 چه باده بود که در دور از بگه دادی
 ضعیف نیستیم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

درد ما را نیست درمان الغیاث
هجر ما را نیست پایان الغیاث
دین و دل بردند و قصد جان کنند
الغیاث از جور خوبان الغیاث
در بهای بوسه ای جانی طلب
می کنند این دلستانان الغیاث
خون ما خوردند این کافردلان
ای مسلمانان چه درمان الغیاث
همچو حافظ روز و شب بی خویشتن
گشته ام سوزان و گریان الغیاث


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *