+ - x
 » از همین شاعر
1 روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست
2 عمر بگذشت به بی حاصلی و بوالهوسی
3 یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود
4 گر از این منزل ویران به سوی خانه روم
5 کسی که حسن و خط دوست در نظر دارد
6 خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت
7 وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی
8 یارم چو قدح به دست گیرد
9 چو آفتاب می از مشرق پیاله برآید
10 آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند

 » بیشتر بخوانید...
 نکته ای دلکش بگویم خال آن مه رو ببین
 ز سر بگیرم عیشی چو پا به گنج فروشد
 نالدم پای که چند از پی یارم بدوانی
 دوروزی فرصت آموزد درود مصطفا ما را
 دل چه خورده ست عجب دوش که من مخمورم
 برسید لک لک جان که بهار شد کجایی
 ز غم تو زار زارم هله تا تو شاد باشی
 ایا خورشید بر گردون سواره
 به خوابیدگان
 تبعیدگاه

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مدامم مست می دارد نسیم جعد گیسویت
خرابم می کند هر دم فریب چشم جادویت
پس از چندین شکیبایی شبی یا رب توان دیدن
که شمع دیده افروزیم در محراب ابرویت
سواد لوح بینش را عزیز از بهر آن دارم
که جان را نسخه ای باشد ز لوح خال هندویت
تو گر خواهی که جاویدان جهان یک سر بیارایی
صبا را گو که بردارد زمانی برقع از رویت
و گر رسم فنا خواهی که از عالم براندازی
برافشان تا فروریزد هزاران جان ز هر مویت
من و باد صبا مسکین دو سرگردان بی حاصل
من از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویت
زهی همت که حافظ راست از دنیی و از عقبی
نیاید هیچ در چشمش بجز خاک سر کویت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *