+ - x
 » از همین شاعر
1 از من جدا مشو که توام نور دیده ای
2 دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت
3 چه بودی ار دل آن ماه مهربان بودی
4 بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان دارد
5 هزار شکر که دیدم به کام خویشت باز
6 یا مبسما یحاکی درجا من اللالی
7 دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی ارزد
8 چه مستیست ندانم که رو به ما آورد
9 در نظربازی ما بی خبران حیرانند
10 هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک

 » بیشتر بخوانید...
 بخت نگار و چشم من هر دو نخسبد در زمن
 چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاری
 زمستان کابل
 چو کارزار کند شاه روم با شمشاد
 آن پیک نامور که رسید از دیار دوست
 بر چشم تو عالم ارچه می آرایند
 جانا بیار باده و بختم تمام کن
 تصویر آرزوها
 به حق آنک بخواندی مرا ز گوشه بام
 سر برمزن از هستی تا راه نگردد گم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت
رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا
سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
چشمت به غمزه ما را خون خورد و می پسندی
جانا روا نباشد خون ریز را حمایت
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت
ای آفتاب خوبان می جوشد اندرونم
یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت
این راه را نهایت صورت کجا توان بست
کش صد هزار منزل بیش است در بدایت
هر چند بردی آبم روی از درت نتابم
جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت
عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ
قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *