+ - x
 » از همین شاعر
1 صبح است و ژاله می چکد از ابر بهمنی
2 آن غالیه خط گر سوی ما نامه نوشتی
3 یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود
4 دوش رفتم به در میکده خواب آلوده
5 گفتا برون شدی به تماشای ماه نو
6 ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر
7 اگر آن طایر قدسی ز درم بازآید
8 یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیست
9 درد عشقی کشیده ام که مپرس
10 لعل سیراب به خون تشنه لب یار من است

 » بیشتر بخوانید...
 شکوفه زار بود بسکه بوستان قفس
 خنک آن ملتی کز وارداتش
 به رسیدن وصالت بخدا تلاش دارم
 عشق اندر فضل و علم و دفتر و اوراق نیست
 شيرين گذشت و خاک ورا باد می برد
 راست و دروغ
 آه که دلم برد غمزه های نگاری
 یاد ایامی که در این کوچه یاری داشتیم
 کی می آیی
 هرکجا تسلیم بندد بر میان شمشیر را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت
رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا
سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
چشمت به غمزه ما را خون خورد و می پسندی
جانا روا نباشد خون ریز را حمایت
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت
ای آفتاب خوبان می جوشد اندرونم
یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت
این راه را نهایت صورت کجا توان بست
کش صد هزار منزل بیش است در بدایت
هر چند بردی آبم روی از درت نتابم
جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت
عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ
قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *