+ - x
 » از همین شاعر
1 شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت
2 چو گل هر دم به بویت جامه در تن
3 تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
4 تویی که بر سر خوبان کشوری چون تاج
5 هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
6 درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
7 ای نور چشم من سخنی هست گوش کن
8 آن که از سنبل او غالیه تابی دارد
9 مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو
10 زبان خامه ندارد سر بیان فراق

 » بیشتر بخوانید...
 ای ز مقدارت هزاران فخر بی مقدار را
 خوشه چین
 آمد بهار خرم آمد نگار ما
 برآن سرم که ز دامن برون کشم پا را
 دیریست ترا ای گل خودروی ندیدم
 ز هر چیزی ملول است آن فضولی
 مات خود را صنما مات مکن
 اشکم دهل شده ست از این جام دم به دم
 رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
 من سرخوش و تو دلخوش غم بی دل و بی سر به

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت
رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا
سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
چشمت به غمزه ما را خون خورد و می پسندی
جانا روا نباشد خون ریز را حمایت
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت
ای آفتاب خوبان می جوشد اندرونم
یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت
این راه را نهایت صورت کجا توان بست
کش صد هزار منزل بیش است در بدایت
هر چند بردی آبم روی از درت نتابم
جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت
عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ
قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *