+ - x
 » از همین شاعر
1 به آب روشن می عارفی طهارت کرد
2 سحر به بوی گلستان دمی شدم در باغ
3 دیدم به خواب دوش که ماهی برآمدی
4 هر آن کو خاطر مجموع و یار نازنین دارد
5 گوهر مخزن اسرار همان است که بود
6 ای سرو ناز حسن که خوش می روی به ناز
7 به جان خواجه و حق قدیم و عهد درست
8 بود آیا که در میکده ها بگشایند
9 ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار
10 در سرای مغان رفته بود و آب زده

 » بیشتر بخوانید...
 خدا گر پرده بردارد ز روی کار آدمها
 بی گاه شد بی گاه شد خورشید اندر چاه شد
 خوش خرامان می روی ای جان جان بی من مرو *
 چو دیوم عاشق آن یک پری شد
 شبی که قصة فانوس و باد میگفتند
 ای جان و قوام جمله جان ها
 کسی که عاشق آن رونق چمن باشد
 خره شو
 نومید مشو جانا کاومید پدید آمد
 خشمین بر آن کسی شو کز وی گزیر باشد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای غایب از نظر به خدا می سپارمت
جانم بسوختی و به دل دوست دارمت
تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک
باور مکن که دست ز دامن بدارمت
محراب ابرویت بنما تا سحرگهی
دست دعا برآرم و در گردن آرمت
گر بایدم شدن سوی هاروت بابلی
صد گونه جادویی بکنم تا بیارمت
خواهم که پیش میرمت ای بی وفا طبیب
بیمار بازپرس که در انتظارمت
صد جوی آب بسته ام از دیده بر کنار
بر بوی تخم مهر که در دل بکارمت
خونم بریخت و از غم عشقم خلاص داد
منت پذیر غمزه خنجر گذارمت
می گریم و مرادم از این سیل اشکبار
تخم محبت است که در دل بکارمت
بارم ده از کرم سوی خود تا به سوز دل
در پای دم به دم گهر از دیده بارمت
حافظ شراب و شاهد و رندی نه وضع توست
فی الجمله می کنی و فرو می گذارمت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *