+ - x
 » از همین شاعر
1 گر ز دست زلف مشکینت خطایی رفت رفت
2 بگذار تا ز شارع میخانه بگذریم
3 به صوت بلبل و قمری اگر ننوشی می
4 رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید
5 آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
6 خیز و در کاسه زر آب طربناک انداز
7 زان می عشق کز او پخته شود هر خامی
8 خسروا گوی فلک در خم چوگان تو باد
9 ساقیا برخیز و درده جام را
10 صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد

 » بیشتر بخوانید...
 دل که تصویر تورا ثانیه یی یاد آورد
 ساختم قانع دل از عافیت بیگانه را
 ای سیرگشته از ما ما سخت مشتهی
 تعال یا مدد العیش و السرور تعال
 عمر بر اومید فردا می رود
 گر، دمی ، بوس کفت گردد میسر تیغ را
 تو آب روشنی تو در این آب گل مکن
 تا نلغزی که ز خون راه پس و پیش ترست
 آن شوخ دلنواز چو کبک دری گذشت
 تعبیر بی خوابی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت
فراق یار نه آن می کند که بتوان گفت
حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهر
کنایتیست که از روزگار هجران گفت
نشان یار سفرکرده از که پرسم باز
که هر چه گفت برید صبا پریشان گفت
فغان که آن مه نامهربان مهرگسل
به ترک صحبت یاران خود چه آسان گفت
من و مقام رضا بعد از این و شکر رقیب
که دل به درد تو خو کرد و ترک درمان گفت
غم کهن به می سالخورده دفع کنید
که تخم خوشدلی این است پیر دهقان گفت
گره به باد مزن گر چه بر مراد رود
که این سخن به مثل باد با سلیمان گفت
به مهلتی که سپهرت دهد ز راه مرو
تو را که گفت که این زال ترک دستان گفت
مزن ز چون و چرا دم که بنده مقبل
قبول کرد به جان هر سخن که جانان گفت
که گفت حافظ از اندیشه تو آمد باز
من این نگفته ام آن کس که گفت بهتان گفت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *