+ - x
 » از همین شاعر
1 خوشا شیراز و وضع بی مثالش
2 گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
3 ای که با سلسله زلف دراز آمده ای
4 خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود
5 اگر به مذهب تو خون عاشق است مباح
6 در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد
7 خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت
8 روز وصل دوستداران یاد باد
9 دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست
10 کتبت قصۀ شوقی و مدمعی باکی

 » بیشتر بخوانید...
 برو جايی که کر و فر نباشد
 آه خجسته ساعتی که صنما به من رسی
 روی نیکت بد کند من نیک را بر بد نهم
 آنچ می آید ز وصفت این زمانم در دهن
 چو ابرویت نچمیدی به کام گوشه نشینی
 ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود
 نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد
 امروز جمال تو سیمای دگر دارد
 بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باش
 سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت
فراق یار نه آن می کند که بتوان گفت
حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهر
کنایتیست که از روزگار هجران گفت
نشان یار سفرکرده از که پرسم باز
که هر چه گفت برید صبا پریشان گفت
فغان که آن مه نامهربان مهرگسل
به ترک صحبت یاران خود چه آسان گفت
من و مقام رضا بعد از این و شکر رقیب
که دل به درد تو خو کرد و ترک درمان گفت
غم کهن به می سالخورده دفع کنید
که تخم خوشدلی این است پیر دهقان گفت
گره به باد مزن گر چه بر مراد رود
که این سخن به مثل باد با سلیمان گفت
به مهلتی که سپهرت دهد ز راه مرو
تو را که گفت که این زال ترک دستان گفت
مزن ز چون و چرا دم که بنده مقبل
قبول کرد به جان هر سخن که جانان گفت
که گفت حافظ از اندیشه تو آمد باز
من این نگفته ام آن کس که گفت بهتان گفت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *