+ - x
 » از همین شاعر
1 تو را که هر چه مراد است در جهان داری
2 جوزا سحر نهاد حمایل برابرم
3 آن که از سنبل او غالیه تابی دارد
4 صوفی بیا که آینه صافیست جام را
5 سلامی چو بوی خوش آشنایی
6 گفتا برون شدی به تماشای ماه نو
7 دردم از یار است و درمان نیز هم
8 عید است و آخر گل و یاران در انتظار
9 گر می فروش حاجت رندان روا کند
10 صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت

 » بیشتر بخوانید...
 مهاجر چیست؟
  تا ذات نهاده در صفائیم همه
 برای معشوقه پیر
 ای دوست ز شهر ما ناگه به سفر رفتی
 ز خاک من اگر گندم برآید
 ادب پیرایه نادان و داناست
 آوازه جمالت از جان خود شنیدیم
 تلاوت اشک
 سام اسامه
 برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت
آری به اتفاق جهان می توان گرفت
افشای راز خلوتیان خواست کرد شمع
شکر خدا که سر دلش در زبان گرفت
زین آتش نهفته که در سینه من است
خورشید شعله ایست که در آسمان گرفت
می خواست گل که دم زند از رنگ و بوی دوست
از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت
آسوده بر کنار چو پرگار می شدم
دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت
آن روز شوق ساغر می خرمنم بسوخت
کاتش ز عکس عارض ساقی در آن گرفت
خواهم شدن به کوی مغان آستین فشان
زین فتنه ها که دامن آخرزمان گرفت
می خور که هر که آخر کار جهان بدید
از غم سبک برآمد و رطل گران گرفت
بر برگ گل به خون شقایق نوشته اند
کان کس که پخته شد می چون ارغوان گرفت
حافظ چو آب لطف ز نظم تو می چکد
حاسد چگونه نکته تواند بر آن گرفت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *