+ - x
 » از همین شاعر
1 حجاب چهره جان می شود غبار تنم
2 مرحبا طایر فرخ پی فرخنده پیام
3 جان بی جمال جانان میل جهان ندارد
4 زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
5 کرشمه ای کن و بازار ساحری بشکن
6 فتوی پیر مغان دارم و قولیست قدیم
7 دوش می آمد و رخساره برافروخته بود
8 رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
9 این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی
10 زین خوش رقم که بر گل رخسار می کشی

 » بیشتر بخوانید...
 کی جزا می رسد از اهل حیا سرکش را
 دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم
 دسمال تره آب به دستم داده
 در ستایش های شمس الدین نباشم مفتتن
 در چشمت گوزنی بیتاب است
 ای دلربا چرا دلت از ما گرفته است
 مدارم یک زمان از کار فارغ
 لبم از نوش او شکر چیند
 برنیامد از تمنای لبت کامم هنوز
 بحر ما را کنار بایستی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت
آری به اتفاق جهان می توان گرفت
افشای راز خلوتیان خواست کرد شمع
شکر خدا که سر دلش در زبان گرفت
زین آتش نهفته که در سینه من است
خورشید شعله ایست که در آسمان گرفت
می خواست گل که دم زند از رنگ و بوی دوست
از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت
آسوده بر کنار چو پرگار می شدم
دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت
آن روز شوق ساغر می خرمنم بسوخت
کاتش ز عکس عارض ساقی در آن گرفت
خواهم شدن به کوی مغان آستین فشان
زین فتنه ها که دامن آخرزمان گرفت
می خور که هر که آخر کار جهان بدید
از غم سبک برآمد و رطل گران گرفت
بر برگ گل به خون شقایق نوشته اند
کان کس که پخته شد می چون ارغوان گرفت
حافظ چو آب لطف ز نظم تو می چکد
حاسد چگونه نکته تواند بر آن گرفت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *