+ - x
 » از همین شاعر
1 بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد
2 روزه یک سو شد و عید آمد و دل ها برخاست
3 صوفی بیا که خرقه سالوس برکشیم
4 ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک
5 دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی ارزد
6 صوفی از پرتو می راز نهانی دانست
7 ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی
8 شراب لعل کش و روی مه جبینان بین
9 اگر آن طایر قدسی ز درم بازآید
10 رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

 » بیشتر بخوانید...
 سخن تلخ مگو ای لب تو حلوایی
 سماع چیست ز پنهانیان دل پیغام
 یاور من تویی بکن بهر خدای یاریی
 کاشکی از غیر تو آگه نبودی جان من
 چون عشق کند شکرفشانی
 مرگ زیباست
 سرچشمه
 پرنده
 دانی که کجا جویی ما را به گه جستن
 اگر یار مرا از من برآری

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت
آری به اتفاق جهان می توان گرفت
افشای راز خلوتیان خواست کرد شمع
شکر خدا که سر دلش در زبان گرفت
زین آتش نهفته که در سینه من است
خورشید شعله ایست که در آسمان گرفت
می خواست گل که دم زند از رنگ و بوی دوست
از غیرت صبا نفسش در دهان گرفت
آسوده بر کنار چو پرگار می شدم
دوران چو نقطه عاقبتم در میان گرفت
آن روز شوق ساغر می خرمنم بسوخت
کاتش ز عکس عارض ساقی در آن گرفت
خواهم شدن به کوی مغان آستین فشان
زین فتنه ها که دامن آخرزمان گرفت
می خور که هر که آخر کار جهان بدید
از غم سبک برآمد و رطل گران گرفت
بر برگ گل به خون شقایق نوشته اند
کان کس که پخته شد می چون ارغوان گرفت
حافظ چو آب لطف ز نظم تو می چکد
حاسد چگونه نکته تواند بر آن گرفت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *