+ - x
 » از همین شاعر
1 خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود
2 من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم
3 در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است
4 گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید
5 خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم
6 شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد
7 چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاری
8 در نظربازی ما بی خبران حیرانند
9 بازآی ساقیا که هواخواه خدمتم
10 زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست

 » بیشتر بخوانید...
 نالد به حال زار من امشب سه تار من
 به ملازمان سلطان که رساند این دعا را
 ز پیری یاد دارم این دو اندرز
 عاشق چو منی باید می سوزد و می سازد
 غیر عشقت راه بین جستیم نیست
 سیر نیم سیر نی از لب خندان تو
 این کهنه رباط را که عالم نام است
 شراب تلخ می خواهم که مردافکن بود زورش
 هین که گردن سست کردی کو کبابت کو شرابت
 ترا در خواب دیدم گریه کرده

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت
کار چراغ خلوتیان باز درگرفت
آن شمع سرگرفته دگر چهره برفروخت
وین پیر سالخورده جوانی ز سر گرفت
آن عشوه داد عشق که مفتی ز ره برفت
وان لطف کرد دوست که دشمن حذر گرفت
زنهار از آن عبارت شیرین دلفریب
گویی که پسته تو سخن در شکر گرفت
بار غمی که خاطر ما خسته کرده بود
عیسی دمی خدا بفرستاد و برگرفت
هر سروقد که بر مه و خور حسن می فروخت
چون تو درآمدی پی کاری دگر گرفت
زین قصه هفت گنبد افلاک پرصداست
کوته نظر ببین که سخن مختصر گرفت
حافظ تو این سخن ز که آموختی که بخت
تعویذ کرد شعر تو را و به زر گرفت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *