+ - x
 » از همین شاعر
1 ای غایب از نظر به خدا می سپارمت
2 به وقت گل شدم از توبه شراب خجل
3 کس نیست که افتاده آن زلف دوتا نیست
4 گل در بر و می در کف و معشوق به کام است
5 دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس
6 مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست
7 ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار
8 صلاح کار کجا و من خراب کجا
9 گر چه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود
10 چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاری

 » بیشتر بخوانید...
 الا هات حمرا کالعندم
 برگ عمر
 یکی که تازه مسلمان شد
 سی و هفتم
 ربايد غم ز دلها نام جان افزای ميخانه
 فتوی پیر مغان دارم و قولیست قدیم
 سالها پیش، خاطر رنجور
 در نهانخانه عشرت صنمی خوش دارم
 چشمم همی پرد مگر آن یار می رسد
 ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت
کار چراغ خلوتیان باز درگرفت
آن شمع سرگرفته دگر چهره برفروخت
وین پیر سالخورده جوانی ز سر گرفت
آن عشوه داد عشق که مفتی ز ره برفت
وان لطف کرد دوست که دشمن حذر گرفت
زنهار از آن عبارت شیرین دلفریب
گویی که پسته تو سخن در شکر گرفت
بار غمی که خاطر ما خسته کرده بود
عیسی دمی خدا بفرستاد و برگرفت
هر سروقد که بر مه و خور حسن می فروخت
چون تو درآمدی پی کاری دگر گرفت
زین قصه هفت گنبد افلاک پرصداست
کوته نظر ببین که سخن مختصر گرفت
حافظ تو این سخن ز که آموختی که بخت
تعویذ کرد شعر تو را و به زر گرفت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *