+ - x
 » از همین شاعر
1 یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد
2 بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان دارد
3 دوش آگهی ز یار سفرکرده داد باد
4 ساقی بیار باده که ماه صیام رفت
5 دو یار زیرک و از باده کهن دومنی
6 که برد به نزد شاهان ز من گدا پیامی
7 راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد
8 اگر نه باده غم دل ز یاد ما ببرد
9 واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند
10 بعد از این دست من و دامن آن سرو بلند

 » بیشتر بخوانید...
 طارت حیلی و زال حیلی
 چو اشک اندر دل فطرت تپیدم
 بیا که جام مروت دهیم حوصله را
 علم عشق برآمد برهانم ز زحیرم
 ای یوسف خوش نام ما خوش می روی بر بام ما
 دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت
 دوبیتی
 برای شما که عشق تان زندگیست
 در غم یار یار بایستی
 این قافله بار ما ندارد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت
گل بخندید که از راست نرنجیم ولی
هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت
گر طمع داری از آن جام مرصع می لعل
ای بسا در که به نوک مژه ات باید سفت
تا ابد بوی محبت به مشامش نرسد
هر که خاک در میخانه به رخساره نرفت
در گلستان ارم دوش چو از لطف هوا
زلف سنبل به نسیم سحری می آشفت
گفتم ای مسند جم جام جهان بینت کو
گفت افسوس که آن دولت بیدار بخفت
سخن عشق نه آن است که آید به زبان
ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنفت
اشک حافظ خرد و صبر به دریا انداخت
چه کند سوز غم عشق نیارست نهفت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *