+ - x
 » از همین شاعر
1 خوش است خلوت اگر یار یار من باشد
2 عمریست تا من در طلب هر روز گامی می زنم
3 بهار و گل طرب انگیز گشت و توبه شکن
4 درد عشقی کشیده ام که مپرس
5 نسیم باد صبا دوشم آگهی آورد
6 زین خوش رقم که بر گل رخسار می کشی
7 جمالت آفتاب هر نظر باد
8 کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش
9 گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
10 چو دست بر سر زلفش زنم به تاب رود

 » بیشتر بخوانید...
 هر ثانیه چو قرن بمیرد
 یا ویح نفسنا بفوات الفضائل
 هر نفس آواز عشق می رسد از چپ و راست
 ای نای خوش نوای که دلدار و دلخوشی
 چو بی گاه است و باران خانه خانه
 کبود
 چکامه یی برای آمو
 بیست و چهارم
 نعیم تو نه از آن است که سیر گردد جان
 تا بر لب من آه شرر باری هست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت
بشکست عهد وز غم ما هیچ غم نداشت
یا رب مگیرش ار چه دل چون کبوترم
افکند و کشت و عزت صید حرم نداشت
بر من جفا ز بخت من آمد وگرنه یار
حاشا که رسم لطف و طریق کرم نداشت
با این همه هر آن که نه خواری کشید از او
هر جا که رفت هیچ کسش محترم نداشت
ساقی بیار باده و با محتسب بگو
انکار ما مکن که چنین جام جم نداشت
هر راهرو که ره به حریم درش نبرد
مسکین برید وادی و ره در حرم نداشت
حافظ ببر تو گوی فصاحت که مدعی
هیچش هنر نبود و خبر نیز هم نداشت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *