+ - x
 » از همین شاعر
1 ما ز یاران چشم یاری داشتیم
2 خط عذار یار که بگرفت ماه از او
3 گر می فروش حاجت رندان روا کند
4 ای که دایم به خویش مغروری
5 زبان خامه ندارد سر بیان فراق
6 اگر چه باده فرح بخش و باد گل بیز است
7 احمد الله علی معدله السلطان
8 گر من از سرزنش مدعیان اندیشم
9 ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت
10 حال خونین دلان که گوید باز

 » بیشتر بخوانید...
 زین دو هزاران من و ما ای عجبا من چه منم
 هله ای طالب سمو بگداز از غمش چو مو
 جهان را بدیدم وفایی ندارد
 پیش چنین ماه رو گیج شدن واجبست
 هر روز بامداد به آیین دلبری
 دو ماه پهلوی همدیگرند بر در عید
 چون جغد بود اصلش کی صورت باز آید
 کی جزا می رسد از اهل حیا سرکش را
 چی کنم تا که ز هر چیز دل آزاد شود
 تا باد سعادت ز محمد خبر افکند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خواب آن نرگس فتان تو بی چیزی نیست
تاب آن زلف پریشان تو بی چیزی نیست
از لبت شیر روان بود که من می گفتم
این شکر گرد نمکدان تو بی چیزی نیست
جان درازی تو بادا که یقین می دانم
در کمان ناوک مژگان تو بی چیزی نیست
مبتلایی به غم محنت و اندوه فراق
ای دل این ناله و افغان تو بی چیزی نیست
دوش باد از سر کویش به گلستان بگذشت
ای گل این چاک گریبان تو بی چیزی نیست
درد عشق ار چه دل از خلق نهان می دارد
حافظ این دیده گریان تو بی چیزی نیست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *