+ - x
 » از همین شاعر
1 بارها گفته ام و بار دگر می گویم
2 گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی
3 مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد
4 بیا که رایت منصور پادشاه رسید
5 صوفی بیا که خرقه سالوس برکشیم
6 خم زلف تو دام کفر و دین است
7 یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد
8 سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
9 نفس برآمد و کام از تو بر نمی آید
10 صلاح از ما چه می جویی که مستان را صلا گفتیم

 » بیشتر بخوانید...
 برجه ز خواب و بنگر صبحی دگر دمیده
 رشته کار بدست من بيکار ه بود
 فشاند محمل نازت گل چه رنگ به صحرا
 گوید آن دلبر که چون همدل شدی
 دهم
 آفتاب است عيان کی شب ديجور بود
 رفتم که در این منزل بیداد بدن
 عقبه ای دیگر نباشد روح از تن رسته را
 ز جان سوخته ام خلق را حذار کنید
 تا تو حریف من شدی ای مه دلستان من

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیست
حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالیست
مردم دیده ز لطف رخ او در رخ او
عکس خود دید گمان برد که مشکین خالیست
می چکد شیر هنوز از لب همچون شکرش
گر چه در شیوه گری هر مژه اش قتالیست
ای که انگشت نمایی به کرم در همه شهر
وه که در کار غریبان عجبت اهمالیست
بعد از اینم نبود شائبه در جوهر فرد
که دهان تو در این نکته خوش استدلالیست
مژده دادند که بر ما گذری خواهی کرد
نیت خیر مگردان که مبارک فالیست
کوه اندوه فراقت به چه حالت بکشد
حافظ خسته که از ناله تنش چون نالیست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *