+ - x
 » از همین شاعر
1 فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش
2 سحرگاهان که مخمور شبانه
3 ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر
4 ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست
5 دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت
6 صوفی از پرتو می راز نهانی دانست
7 بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوی
8 حسن تو همیشه در فزون باد
9 فاش می گویم و از گفته خود دلشادم
10 راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد

 » بیشتر بخوانید...
  تا ذات نهاده در صفائیم همه
 سر و پا گم کند آن کس که شود دلخوش از او
 ای مست ماه روی تو استاره و گردون خوش
 به خاک تیره آخر خودسریها می برد ما را
 اندوه
 مه ما نیست منور تو مگر چرخ درآیی
 این کیست این این کیست این این یوسف ثانی است این
 سحر به بوی گلستان دمی شدم در باغ
 ای آب رخ از خاک درت دیدهٔ تر را
 سر مست الستم تو ميا در ره سيلاب

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

اگر چه عرض هنر پیش یار بی ادبیست
زبان خموش ولیکن دهان پر از عربیست
پری نهفته رخ و دیو در کرشمه حسن
بسوخت دیده ز حیرت که این چه بوالعجبیست
در این چمن گل بی خار کس نچید آری
چراغ مصطفوی با شرار بولهبیست
سبب مپرس که چرخ از چه سفله پرور شد
که کام بخشی او را بهانه بی سببیست
به نیم جو نخرم طاق خانقاه و رباط
مرا که مصطبه ایوان و پای خم طنبیست
جمال دختر رز نور چشم ماست مگر
که در نقاب زجاجی و پرده عنبیست
هزار عقل و ادب داشتم من ای خواجه
کنون که مست خرابم صلاح بی ادبیست
بیار می که چو حافظ هزارم استظهار
به گریه سحری و نیاز نیم شبیست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *