+ - x
 » از همین شاعر
1 سحر به بوی گلستان دمی شدم در باغ
2 ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر
3 خط عذار یار که بگرفت ماه از او
4 برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست
5 رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد
6 احمد الله علی معدله السلطان
7 خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست
8 من و انکار شراب این چه حکایت باشد
9 ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی
10 شراب تلخ می خواهم که مردافکن بود زورش

 » بیشتر بخوانید...
 بیا تا دی کنیم امروز فردای قیامت را
 ترا من انتظارم
 مکن مکن که پشیمان شوی و بد باشد
 مقام شوق بی صدق و یقین نیست
 باغ است و بهار و سرو عالی
 عاشقان را گر چه در باطن جهانی دیگرست
 ما آفت جان عاشقانیم
 سرگذشت گل غم
 به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم
 رو چشم جان را برگشا در بی دلان اندرنگر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست
تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست
واله و شیداست دایم همچو بلبل در قفس
طوطی طبعم ز عشق شکر و بادام دوست
زلف او دام است و خالش دانه آن دام و من
بر امید دانه ای افتاده ام در دام دوست
سر ز مستی برنگیرد تا به صبح روز حشر
هر که چون من در ازل یک جرعه خورد از جام دوست
بس نگویم شمه ای از شرح شوق خود از آنک
دردسر باشد نمودن بیش از این ابرام دوست
گر دهد دستم کشم در دیده همچون توتیا
خاک راهی کان مشرف گردد از اقدام دوست
میل من سوی وصال و قصد او سوی فراق
ترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوست
حافظ اندر درد او می سوز و بی درمان بساز
زان که درمانی ندارد درد بی آرام دوست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *