+ - x
 » از همین شاعر
1 یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود
2 گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی
3 کس نیست که افتاده آن زلف دوتا نیست
4 حالیا مصلحت وقت در آن می بینم
5 گر می فروش حاجت رندان روا کند
6 زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
7 به کوی میکده هر سالکی که ره دانست
8 خوشا شیراز و وضع بی مثالش
9 مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد
10 دل می رود ز دستم صاحب دلان خدا را

 » بیشتر بخوانید...
 روز هجران و شب فرقت یار آخر شد
 دوش می گفت جانم کی سپهر معظم
 بیا تا عاشقی از سر بگیریم
 اندر مذمت انواع آزادی
 طیب الله عیشکم لا وحش الله منکم
 به باغ بلبل از این پس نوای ما گوید
 رندان سلامت می کنند، جان را غلامت می کنند
 ای قاصر از ادای صفاتت زبان ما
 خوش بحال ما که ما را این در و دیوار هست
 ما دو سه رند عشرتی جمع شدیم این طرف

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آن پیک نامور که رسید از دیار دوست
آورد حرز جان ز خط مشکبار دوست
خوش می دهد نشان جلال و جمال یار
خوش می کند حکایت عز و وقار دوست
دل دادمش به مژده و خجلت همی برم
زین نقد قلب خویش که کردم نثار دوست
شکر خدا که از مدد بخت کارساز
بر حسب آرزوست همه کار و بار دوست
سیر سپهر و دور قمر را چه اختیار
در گردشند بر حسب اختیار دوست
گر باد فتنه هر دو جهان را به هم زند
ما و چراغ چشم و ره انتظار دوست
کحل الجواهری به من آر ای نسیم صبح
زان خاک نیکبخت که شد رهگذار دوست
ماییم و آستانه عشق و سر نیاز
تا خواب خوش که را برد اندر کنار دوست
دشمن به قصد حافظ اگر دم زند چه باک
منت خدای را که نیم شرمسار دوست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *