+ - x
 » از همین شاعر
1 کنون که می دمد از بوستان نسیم بهشت
2 سحرگه ره روی در سرزمینی
3 ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی
4 خیال نقش تو در کارگاه دیده کشیدم
5 خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود
6 دوش می آمد و رخساره برافروخته بود
7 هر آن که جانب اهل خدا نگه دارد
8 دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست
9 هاتفی از گوشه میخانه دوش
10 مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو

 » بیشتر بخوانید...
 تو مردی و نظرت در جهان جان نگریست
 صلاح کار کجا و من خراب کجا
 اگر زهر است اگر شکر چه شیرین است بی خویشی
 درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
 دیوارها
 اتاک عید وصال فلا تذق حزنا
 سکه رخسار ما جز زر مبادا بی شما
 افق روشن
 خمخانه ی عشرت
 به صلح آمد آن ترک تند عربده کن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دارم امید عاطفتی از جناب دوست
کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست
دانم که بگذرد ز سر جرم من که او
گر چه پریوش است ولیکن فرشته خوست
چندان گریستم که هر کس که برگذشت
در اشک ما چو دید روان گفت کاین چه جوست
هیچ است آن دهان و نبینم از او نشان
موی است آن میان و ندانم که آن چه موست
دارم عجب ز نقش خیالش که چون نرفت
از دیده ام که دم به دمش کار شست و شوست
بی گفت و گوی زلف تو دل را همی کشد
با زلف دلکش تو که را روی گفت و گوست
عمریست تا ز زلف تو بویی شنیده ام
زان بوی در مشام دل من هنوز بوست
حافظ بد است حال پریشان تو ولی
بر بوی زلف یار پریشانیت نکوست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *