+ - x
 » از همین شاعر
1 به کوی میکده هر سالکی که ره دانست
2 بی تو ای سرو روان با گل و گلشن چه کنم
3 در عهد پادشاه خطابخش جرم پوش
4 بیا و کشتی ما در شط شراب انداز
5 اگر آن طایر قدسی ز درم بازآید
6 گوهر مخزن اسرار همان است که بود
7 ای روی ماه منظر تو نوبهار حسن
8 خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست
9 در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
10 بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باش

 » بیشتر بخوانید...
 باران
 انتظار
 مرغ دلم باز پریدن گرفت
 نازم ای سرو سهی قامت رعنای ترا
 ای که تو چشمه حیوان و بهار چمنی
 آمد سرمست سحر دلبرم
 بوی مشکی در جهان افکنده ای
 به جان پیر خرابات و حق صحبت او
 جوانمردی که دل با خویشتن بست
 مطرب عاشقان بجنبان تار

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خم زلف تو دام کفر و دین است
ز کارستان او یک شمه این است
جمالت معجز حسن است لیکن
حدیث غمزه ات سحر مبین است
ز چشم شوخ تو جان کی توان برد
که دایم با کمان اندر کمین است
بر آن چشم سیه صد آفرین باد
که در عاشق کشی سحرآفرین است
عجب علمیست علم هیئت عشق
که چرخ هشتمش هفتم زمین است
تو پنداری که بدگو رفت و جان برد
حسابش با کرام الکاتبین است
مشو حافظ ز کید زلفش ایمن
که دل برد و کنون دربند دین است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *