+ - x
 » از همین شاعر
1 خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود
2 می سوزم از فراقت روی از جفا بگردان
3 ای غایب از نظر به خدا می سپارمت
4 کرشمه ای کن و بازار ساحری بشکن
5 گلبن عیش می دمد ساقی گلعذار کو
6 ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش
7 سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی
8 خوش خبر باشی ای نسیم شمال
9 هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
10 فاش می گویم و از گفته خود دلشادم

 » بیشتر بخوانید...
 احساس
 روزی ست خوش و هوا نه گرم است و نه سرد
 ای دریغا که حریفان همه سر بنهادند
 سال ها پیروی مذهب رندان کردم
 اگر تو یار نداری چرا طلب نکنی
 چو افتم من ز عشق دل به پای دلربای من
 عزم رفتن کردۀ چون عمر شیرین یاد دار
 خُلق های خوب تو پیشت دود بعد از وفات
 سوار نور
 آنسوی شعر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خم زلف تو دام کفر و دین است
ز کارستان او یک شمه این است
جمالت معجز حسن است لیکن
حدیث غمزه ات سحر مبین است
ز چشم شوخ تو جان کی توان برد
که دایم با کمان اندر کمین است
بر آن چشم سیه صد آفرین باد
که در عاشق کشی سحرآفرین است
عجب علمیست علم هیئت عشق
که چرخ هشتمش هفتم زمین است
تو پنداری که بدگو رفت و جان برد
حسابش با کرام الکاتبین است
مشو حافظ ز کید زلفش ایمن
که دل برد و کنون دربند دین است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *