+ - x
 » از همین شاعر
1 آن که از سنبل او غالیه تابی دارد
2 کس نیست که افتاده آن زلف دوتا نیست
3 چو برشکست صبا زلف عنبرافشانش
4 به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستم
5 شاه شمشادقدان خسرو شیرین دهنان
6 انت روائح رند الحمی و زاد غرامی
7 به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم
8 هزار جهد بکردم که یار من باشی
9 سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد
10 از من جدا مشو که توام نور دیده ای

 » بیشتر بخوانید...
 این عقل که در ره سعادت پوید
 توبه نکنم هرگز زین جرم که من دارم
 مردانه بجز شيشهء ناموس مزن سنگ
 سراندازان همی آیی ز راه سینه در دیده
 بر مفرش خاک خفتگان می بینم
 آسمان کوچه از مهتاب خالی می شود
 بغضی ست در گلو که نمی ماندم به خواب
 صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم
 ز مکر حق مباش ایمن اگر صد بخت بینی تو
 هفتاد و دو سر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خم زلف تو دام کفر و دین است
ز کارستان او یک شمه این است
جمالت معجز حسن است لیکن
حدیث غمزه ات سحر مبین است
ز چشم شوخ تو جان کی توان برد
که دایم با کمان اندر کمین است
بر آن چشم سیه صد آفرین باد
که در عاشق کشی سحرآفرین است
عجب علمیست علم هیئت عشق
که چرخ هشتمش هفتم زمین است
تو پنداری که بدگو رفت و جان برد
حسابش با کرام الکاتبین است
مشو حافظ ز کید زلفش ایمن
که دل برد و کنون دربند دین است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *