+ - x
 » از همین شاعر
1 چو آفتاب می از مشرق پیاله برآید
2 ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت
3 به آب روشن می عارفی طهارت کرد
4 حالیا مصلحت وقت در آن می بینم
5 روی بنما و مرا گو که ز جان دل برگیر
6 بیا با ما مورز این کینه داری
7 چو برشکست صبا زلف عنبرافشانش
8 ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد
9 ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
10 کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند

 » بیشتر بخوانید...
 شاگرد تو می باشم گر کودن و کژپوزم
 ای خیالت در دل من هر سحور
 تو چه موجود خدايی، تو چه دردی چه دوايی
 شکست
 شبانه
 چرا منکر شدی ای میر کوران
 پیری دیدم به خانهٔ خماری
 ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی
 دیدی چه گفت بهمن هیزم بنه چو خرمن
 دل در برم خدايا سوز و گداز دارد

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

روزگاریست که سودای بتان دین من است
غم این کار نشاط دل غمگین من است
دیدن روی تو را دیده جان بین باید
وین کجا مرتبه چشم جهان بین من است
یار من باش که زیب فلک و زینت دهر
از مه روی تو و اشک چو پروین من است
تا مرا عشق تو تعلیم سخن گفتن کرد
خلق را ورد زبان مدحت و تحسین من است
دولت فقر خدایا به من ارزانی دار
کاین کرامت سبب حشمت و تمکین من است
واعظ شحنه شناس این عظمت گو مفروش
زان که منزلگه سلطان دل مسکین من است
یا رب این کعبه مقصود تماشاگه کیست
که مغیلان طریقش گل و نسرین من است
حافظ از حشمت پرویز دگر قصه مخوان
که لبش جرعه کش خسرو شیرین من است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *