+ - x
 » از همین شاعر
1 بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باش
2 ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم
3 کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد
4 صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
5 دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود
6 خوش خبر باشی ای نسیم شمال
7 آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست
8 عکس روی تو چو در آینه جام افتاد
9 خیز و در کاسه زر آب طربناک انداز
10 ما ز یاران چشم یاری داشتیم

 » بیشتر بخوانید...
 امروز من و باده و آن یار پری زاده
 هر لحظه یکی صورت می بینی و زادن نی
 با چنین شمشیر دولت تو زبون مانی، چرا؟
 بقا اندر بقا باشد طریق کم زنان ای دل
 نسیم باد صبا دوشم آگهی آورد
 زهی عشق زهی عشق که ماراست خدایا
 چون سرو کلفتی چند پیچیده اند بر ما
 بیا ای جان نو داده جهان را
 ننگ هر قافله در شش دره ابلیسی
 ما شاخ گلیم نی گیاهیم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است
بکش به غمزه که اینش سزای خویشتن است
گرت ز دست برآید مراد خاطر ما
به دست باش که خیری به جای خویشتن است
به جانت ای بت شیرین دهن که همچون شمع
شبان تیره مرادم فنای خویشتن است
چو رای عشق زدی با تو گفتم ای بلبل
مکن که آن گل خندان برای خویشتن است
به مشک چین و چگل نیست بوی گل محتاج
که نافه هاش ز بند قبای خویشتن است
مرو به خانه ارباب بی مروت دهر
که گنج عافیتت در سرای خویشتن است
بسوخت حافظ و در شرط عشقبازی او
هنوز بر سر عهد و وفای خویشتن است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *