+ - x
 » از همین شاعر
1 صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می آورد
2 دل می رود ز دستم صاحب دلان خدا را
3 می دمد صبح و کله بست سحاب
4 الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
5 دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست
6 رونق عهد شباب است دگر بستان را
7 ما را ز خیال تو چه پروای شراب است
8 روضه خلد برین خلوت درویشان است
9 سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
10 بیا که قصر امل سخت سست بنیادست

 » بیشتر بخوانید...
 گر زرین كلاهی عاقبت هیچ
 این کوزه که آبخوارهٔ مزدوریست
 بر دیوانگان امروز آمد شاه پنهانی
 کبک
 بگشای لب شیرین بازار شکر بشکن
 نذر کند یار که امشب تو را
 آن لعل در آبگینه ساده بیار
 یا رشا فدیته من زمن رایته
 گنگ بودی و کس نمی فهمید آن طرف های شور و حال ترا
 عاشقی و آنگهانی نام و ننگ

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به کوی میکده هر سالکی که ره دانست
دری دگر زدن اندیشه تبه دانست
زمانه افسر رندی نداد جز به کسی
که سرفرازی عالم در این کله دانست
بر آستانه میخانه هر که یافت رهی
ز فیض جام می اسرار خانقه دانست
هر آن که راز دو عالم ز خط ساغر خواند
رموز جام جم از نقش خاک ره دانست
ورای طاعت دیوانگان ز ما مطلب
که شیخ مذهب ما عاقلی گنه دانست
دلم ز نرگس ساقی امان نخواست به جان
چرا که شیوه آن ترک دل سیه دانست
ز جور کوکب طالع سحرگهان چشمم
چنان گریست که ناهید دید و مه دانست
حدیث حافظ و ساغر که می زند پنهان
چه جای محتسب و شحنه پادشه دانست
بلندمرتبه شاهی که نه رواق سپهر
نمونه ای ز خم طاق بارگه دانست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *