+ - x
 » از همین شاعر
1 نغمه ی روسبی
2 سرود نان
3 افسانه ی زندگی
4 با آن که از صفا چو بهاری نشسته ام
5 آه! ای پیک دل انگیز بهار
6 سالها پیش، خاطر رنجور
7 گر چه با اینهمه خوبی سر و کار تو نبود
8 مگر، ای بهتر از جان! امشب از من بهتری دیدی
9 من به رغم دل بی مهر تو دلدار گرفتم
10 رفیق اهل دل و یار محرمی دارم

 » بیشتر بخوانید...
 بی همگان بسر شود، بی تو بسر نمی شود
 بکت عینی غداه البین دمعا
 هله آن به که خوری این می و از دست روی
 اگر تو مست وصالی رخ تو ترش چراست
 ای برادر تو چه مرغی خویشتن را بازبین
 به خدایی که در ازل بوده ست
 خودکاوی
 تا باد سعادت ز محمد خبر افکند
 ترسم که از این رابطه، یک بار دلت بد شده باشد
 باز فرود آمدیم بر در سلطان خویش

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۳

نازک تن

با آن که از صفا چو بهاری نشسته ام
پنهان ز چشم ها به کناری نشسته ام
تا شهسوار من رسد و خیزم از پِیش
در پیش راه او چو غباری نشسته ام
نازک تنم، ولی نه چو گل های بامداد
گرد غمم، به چهره ی یاری نشسته ام
گر خوب و گر نه خوب؟ نوازشگرم تویی
چون نغمه ی نهفته به تاری نشسته ام
اشک سیاه شِکوه ز شب های دوریم
بر نوک کلک نامه نگاری نشسته ام
در چشم تو سیاهی بخت من اوفتاد
در پیش روی اینه داری نشسته ام
با خون دل خیال ترا نقش می کنم
تا باور ایدت که به کاری نشسته ام.



دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *