+ - x
 » از همین شاعر
1 رفیق اهل دل و یار محرمی دارم
2 سالها پیش، خاطر رنجور
3 سرود نان
4 برگریزان دلم را نوبهاری آرزوست
5 گر چه با اینهمه خوبی سر و کار تو نبود
6 افسانه ی زندگی
7 رفتیم و کس نگفت ز یاران که یار کو؟
8 مگر، ای بهتر از جان! امشب از من بهتری دیدی
9 با آن که از صفا چو بهاری نشسته ام
10 من به رغم دل بی مهر تو دلدار گرفتم

 » بیشتر بخوانید...
 ای خواجه بفرما به کی مانم به کی مانم
 ماییم فداییان جانباز
 سرگذشت
 مرا می بینی و هر دم زیادت می کنی دردم
 کس نیست در این گوشه فراموشتر از من
 ای وصالت یک زمان بوده فراقت سال ها
 گر دست دهد ز مغز گندم نانی
 بیا هر کس که می خواهد که تا با وی گرو بندم
 سفر کردم به هر شهری دویدم
 آن خواجه را از نیم شب بیماریی پیدا شده ست

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۳

نازک تن

با آن که از صفا چو بهاری نشسته ام
پنهان ز چشم ها به کناری نشسته ام
تا شهسوار من رسد و خیزم از پِیش
در پیش راه او چو غباری نشسته ام
نازک تنم، ولی نه چو گل های بامداد
گرد غمم، به چهره ی یاری نشسته ام
گر خوب و گر نه خوب؟ نوازشگرم تویی
چون نغمه ی نهفته به تاری نشسته ام
اشک سیاه شِکوه ز شب های دوریم
بر نوک کلک نامه نگاری نشسته ام
در چشم تو سیاهی بخت من اوفتاد
در پیش روی اینه داری نشسته ام
با خون دل خیال ترا نقش می کنم
تا باور ایدت که به کاری نشسته ام.



دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *