+ - x
 » از همین شاعر
1 سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد
2 وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی
3 ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش
4 زان می عشق کز او پخته شود هر خامی
5 در عهد پادشاه خطابخش جرم پوش
6 نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد
7 دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
8 هر آن که جانب اهل خدا نگه دارد
9 بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد
10 کسی که حسن و خط دوست در نظر دارد

 » بیشتر بخوانید...
 نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر
 به خاک تیره آخر خودسریها می برد ما را
 عارف کسی بود که به شب ای خدا کند
 بتا گر مرا تو ببینی ندانی
 درود بر شب
 شاد آمدی ای مه رو ای شادی جان شاد آ
 نیمیت ز زهر آمد نیمی دگر از شکر
 مه تو یار ندارد جز او تو یار مگیر
 مطرب عشق ابدم زخمه عشرت بزنم
 با بد و نیک است یک رنگ هوس آیینه را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بی مهر رخت روز مرا نور نماندست
وز عمر مرا جز شب دیجور نماندست
هنگام وداع تو ز بس گریه که کردم
دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست
می رفت خیال تو ز چشم من و می گفت
هیهات از این گوشه که معمور نماندست
وصل تو اجل را ز سرم دور همی داشت
از دولت هجر تو کنون دور نماندست
نزدیک شد آن دم که رقیب تو بگوید
دور از رخت این خسته رنجور نماندست
صبر است مرا چاره هجران تو لیکن
چون صبر توان کرد که مقدور نماندست
در هجر تو گر چشم مرا آب روان است
گو خون جگر ریز که معذور نماندست
حافظ ز غم از گریه نپرداخت به خنده
ماتم زده را داعیه سور نماندست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *