+ - x
 » از همین شاعر
1 گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی
2 آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است
3 یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد
4 درآ که در دل خسته توان درآید باز
5 نماز شام غریبان چو گریه آغازم
6 سبت سلمی بصدغیها فؤادی
7 آن کس که به دست جام دارد
8 کرشمه ای کن و بازار ساحری بشکن
9 یک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود
10 ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما

 » بیشتر بخوانید...
 برچید مهر دامن زربفت و خون گریست
 ای که در کوی خرابات مقامی داری
 دهم
 ای یوسف خوش نام هی در ره میا بی همرهی
 خزف و گهر
 رفتم تصدیع از جهان بردم
 خانه دل سرد گشت و گرمی گفتار کو
 پایی به میان درنه تا عیش ز سر گیرم
 امشب کنار لاش خودت ساعتی بمان
 عطارد مشتری باید متاع آسمانی را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست
دل سودازده از غصه دو نیم افتادست
چشم جادوی تو خود عین سواد سحر است
لیکن این هست که این نسخه سقیم افتادست
در خم زلف تو آن خال سیه دانی چیست
نقطه دوده که در حلقه جیم افتادست
زلف مشکین تو در گلشن فردوس عذار
چیست طاووس که در باغ نعیم افتادست
دل من در هوس روی تو ای مونس جان
خاک راهیست که در دست نسیم افتادست
همچو گرد این تن خاکی نتواند برخاست
از سر کوی تو زان رو که عظیم افتادست
سایه قد تو بر قالبم ای عیسی دم
عکس روحیست که بر عظم رمیم افتادست
آن که جز کعبه مقامش نبد از یاد لبت
بر در میکده دیدم که مقیم افتادست
حافظ گمشده را با غمت ای یار عزیز
اتحادیست که در عهد قدیم افتادست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *