+ - x
 » از همین شاعر
1 دردم از یار است و درمان نیز هم
2 صوفی بیا که آینه صافیست جام را
3 سحر بلبل حکایت با صبا کرد
4 جوزا سحر نهاد حمایل برابرم
5 مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو
6 دل سراپرده محبت اوست
7 گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
8 چو آفتاب می از مشرق پیاله برآید
9 هزار جهد بکردم که یار من باشی
10 ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی

 » بیشتر بخوانید...
 دیشب به سیل اشک ره خواب می زدم
 نتانی آمدن این راه با من
 شعری برای جنگ
 بیا که دانه لطیفست رو ز دام مترس
 پای مرا دوباره سگ هار می خورد
 یر آمدی، از قلب من چون آه بیرون می شوی
 چون آینه رازنما باشد جانم
 چرا به خاطر گُل هر چه خار را بوسید؟
 بده آن باده جانی که چنانیم همه
 نیست بجز دوام جان ز اهل دلان روایتی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست
دل سودازده از غصه دو نیم افتادست
چشم جادوی تو خود عین سواد سحر است
لیکن این هست که این نسخه سقیم افتادست
در خم زلف تو آن خال سیه دانی چیست
نقطه دوده که در حلقه جیم افتادست
زلف مشکین تو در گلشن فردوس عذار
چیست طاووس که در باغ نعیم افتادست
دل من در هوس روی تو ای مونس جان
خاک راهیست که در دست نسیم افتادست
همچو گرد این تن خاکی نتواند برخاست
از سر کوی تو زان رو که عظیم افتادست
سایه قد تو بر قالبم ای عیسی دم
عکس روحیست که بر عظم رمیم افتادست
آن که جز کعبه مقامش نبد از یاد لبت
بر در میکده دیدم که مقیم افتادست
حافظ گمشده را با غمت ای یار عزیز
اتحادیست که در عهد قدیم افتادست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *