+ - x
 » از همین شاعر
1 دل می رود ز دستم صاحب دلان خدا را
2 بگذار تا ز شارع میخانه بگذریم
3 اگر چه عرض هنر پیش یار بی ادبیست
4 بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باش
5 آن که از سنبل او غالیه تابی دارد
6 عشق تو نهال حیرت آمد
7 چو آفتاب می از مشرق پیاله برآید
8 دوش بیماری چشم تو ببرد از دستم
9 زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
10 منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن

 » بیشتر بخوانید...
 پرنده
 کریما تو گلی یا جمله قندی
 عاشق به سوی عاشق زنجیر همی درد
 پیچ در پیچ
 آه از عشق جمال حوریی
 ای بر سر هر سنگی از لعل لبت نوری
 برخیز ز خواب تا شرابی بخوریم
 هله نیم مست گشتم قدحی دگر مدد کن
 حرف آخر
 ای عاشقان ای عاشقان آن کس که بیند روی او

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست
مرا فتاد دل از ره تو را چه افتادست
میان او که خدا آفریده است از هیچ
دقیقه ایست که هیچ آفریده نگشادست
به کام تا نرساند مرا لبش چون نای
نصیحت همه عالم به گوش من بادست
گدای کوی تو از هشت خلد مستغنیست
اسیر عشق تو از هر دو عالم آزادست
اگر چه مستی عشقم خراب کرد ولی
اساس هستی من زان خراب آبادست
دلا منال ز بیداد و جور یار که یار
تو را نصیب همین کرد و این از آن دادست
برو فسانه مخوان و فسون مدم حافظ
کز این فسانه و افسون مرا بسی یادست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *