+ - x
 » از همین شاعر
1 طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف
2 هاتفی از گوشه میخانه دوش
3 عشقبازی و جوانی و شراب لعل فام
4 زبان خامه ندارد سر بیان فراق
5 بازآی ساقیا که هواخواه خدمتم
6 ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک
7 جوزا سحر نهاد حمایل برابرم
8 فاش می گویم و از گفته خود دلشادم
9 به وقت گل شدم از توبه شراب خجل
10 نماز شام غریبان چو گریه آغازم

 » بیشتر بخوانید...
 بازآمد آن مغنی با چنگ سازکرده
 بوی کباب داری تو نیز دل کبابی
 می نوش که عمر جاودانی اینست
 اندر دو کون جانا بی تو طرب ندیدم
 از اینگونه مردن...
 بی دولت عشق زندگانی نفسی ست
 تا به شب ای عارف شیرین نوا
 به دعوت هم کسی را کس نمی گوید بیا اینجا
 سبز و نغز و مغز
 ای خدا این وصل را هجران مکن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است
چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است
جانا به حاجتی که تو را هست با خدا
کآخر دمی بپرس که ما را چه حاجت است
ای پادشاه حسن خدا را بسوختیم
آخر سؤال کن که گدا را چه حاجت است
ارباب حاجتیم و زبان سؤال نیست
در حضرت کریم تمنا چه حاجت است
محتاج قصه نیست گرت قصد خون ماست
چون رخت از آن توست به یغما چه حاجت است
جام جهان نماست ضمیر منیر دوست
اظهار احتیاج خود آن جا چه حاجت است
آن شد که بار منت ملاح بردمی
گوهر چو دست داد به دریا چه حاجت است
ای مدعی برو که مرا با تو کار نیست
احباب حاضرند به اعدا چه حاجت است
ای عاشق گدا چو لب روح بخش یار
می داندت وظیفه تقاضا چه حاجت است
حافظ تو ختم کن که هنر خود عیان شود
با مدعی نزاع و محاکا چه حاجت است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *