+ - x
 » از همین شاعر
1 صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد
2 یا مبسما یحاکی درجا من اللالی
3 دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما
4 بگذار تا ز شارع میخانه بگذریم
5 رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید
6 فاش می گویم و از گفته خود دلشادم
7 شراب بی غش و ساقی خوش دو دام رهند
8 آن کس که به دست جام دارد
9 مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش
10 راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد

 » بیشتر بخوانید...
 ابر سیاه جامه
 بر فراز بلند ترین کوه رفتم
 چون همه یاران ما رفتند و تنها ماندیم
 میخانه
 دل با معرفت
 به شهبازان قربش آشيان بی آشيانی ها
 صلا یا ایها العشاق کان مه رو نگار آمد
 ز هدهدان تفکر چو در رسید نشانش
 لا قی الفراش نارا کن هکذا حبیبی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست
گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست
که شنیدی که در این بزم دمی خوش بنشست
که نه در آخر صحبت به ندامت برخاست
شمع اگر زان لب خندان به زبان لافی زد
پیش عشاق تو شب ها به غرامت برخاست
در چمن باد بهاری ز کنار گل و سرو
به هواداری آن عارض و قامت برخاست
مست بگذشتی و از خلوتیان ملکوت
به تماشای تو آشوب قیامت برخاست
پیش رفتار تو پا برنگرفت از خجلت
سرو سرکش که به ناز از قد و قامت برخاست
حافظ این خرقه بینداز مگر جان ببری
کاتش از خرقه سالوس و کرامت برخاست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *