+ - x
 » از همین شاعر
1 دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود
2 اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
3 خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست
4 گفتا برون شدی به تماشای ماه نو
5 تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود
6 صوفی بیا که خرقه سالوس برکشیم
7 چه مستیست ندانم که رو به ما آورد
8 ای که بر ماه از خط مشکین نقاب انداختی
9 اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش
10 آن پیک نامور که رسید از دیار دوست

 » بیشتر بخوانید...
 آمد آن خواجه سیماترش
 روان شد اشک یاقوتی ز راه دیدگان اینک
 در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی
 شراب بی غش و ساقی خوش دو دام رهند
 بدار دست ز ریشم که باده ای خوردم
 الا ای یوسف مصری از این دریای ظلمانی
 تا من بدیدم روی تو ای ماه و شمع روشنم
 اگر درآید ناگه صنم زهی اقبال
 ترازوی طلایی
 بیا بوسه به چند است از آن لعل مثمن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست
گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست
که شنیدی که در این بزم دمی خوش بنشست
که نه در آخر صحبت به ندامت برخاست
شمع اگر زان لب خندان به زبان لافی زد
پیش عشاق تو شب ها به غرامت برخاست
در چمن باد بهاری ز کنار گل و سرو
به هواداری آن عارض و قامت برخاست
مست بگذشتی و از خلوتیان ملکوت
به تماشای تو آشوب قیامت برخاست
پیش رفتار تو پا برنگرفت از خجلت
سرو سرکش که به ناز از قد و قامت برخاست
حافظ این خرقه بینداز مگر جان ببری
کاتش از خرقه سالوس و کرامت برخاست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *