+ - x
 » از همین شاعر
1 چل سال بیش رفت که من لاف می زنم
2 ای که در کوی خرابات مقامی داری
3 هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
4 کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش
5 چو آفتاب می از مشرق پیاله برآید
6 ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم
7 هر آن کو خاطر مجموع و یار نازنین دارد
8 رونق عهد شباب است دگر بستان را
9 ساقی بیار باده که ماه صیام رفت
10 گل در بر و می در کف و معشوق به کام است

 » بیشتر بخوانید...
 آوازش را تکانده بود
 مگر مستی نمی دانی که چون زنجیر جنبانی
 خون شدم، رنگ حنای تو مرا ياد آمد
 زین دو هزاران من و ما ای عجبا من چه منم
 دیگر این پنجره بگشای که من
 بر گیر پیاله و سبو ای دلجوی
 عمرک یا واحدا فی درجات الکمال
 با آن که از صفا چو بهاری نشسته ام
 چه دارد در دل آن خواجه که می تابد ز رخسارش
 نزدیک توام مرا مبین دور

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

روزه یک سو شد و عید آمد و دل ها برخاست
می ز خمخانه به جوش آمد و می باید خواست
نوبه زهدفروشان گران جان بگذشت
وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست
چه ملامت بود آن را که چنین باده خورد
این چه عیب است بدین بی خردی وین چه خطاست
باده نوشی که در او روی و ریایی نبود
بهتر از زهدفروشی که در او روی و ریاست
ما نه رندان ریاییم و حریفان نفاق
آن که او عالم سر است بدین حال گواست
فرض ایزد بگزاریم و به کس بد نکنیم
وان چه گویند روا نیست نگوییم رواست
چه شود گر من و تو چند قدح باده خوریم
باده از خون رزان است نه از خون شماست
این چه عیب است کز آن عیب خلل خواهد بود
ور بود نیز چه شد مردم بی عیب کجاست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *