+ - x
 » از همین شاعر
1 حسن تو همیشه در فزون باد
2 هزار جهد بکردم که یار من باشی
3 بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت
4 حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت
5 ای قصه بهشت ز کویت حکایتی
6 اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش
7 بیا با ما مورز این کینه داری
8 دل سراپرده محبت اوست
9 بنال بلبل اگر با منت سر یاریست
10 در سرای مغان رفته بود و آب زده

 » بیشتر بخوانید...
 دل با معرفت
 دل که تصویر تورا ثانیه یی یاد آورد
 بس جهد می کردم که من آیینه نیکی شوم
 ساقیان سرمست در کار آمدند
 ای در غم تو به سوز و یارب
 به تن با ما به دل در مرغزاری
 چون حاصل آدمی در این شورستان
 بیا بیا که پشیمان شوی از این دوری
 اگر یک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری
 پرده دل می زند زهره هم از بامداد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع
دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
آشنایی نه غریب است که دلسوز من است
چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت
خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد
خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت
چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست
همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم
خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت
ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی
که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *