+ - x
 » از همین شاعر
1 درآ که در دل خسته توان درآید باز
2 خوش است خلوت اگر یار یار من باشد
3 روز وصل دوستداران یاد باد
4 ما بی غمان مست دل از دست داده ایم
5 ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد
6 گر چه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود
7 با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
8 رواق منظر چشم من آشیانه توست
9 در خرابات مغان گر گذر افتد بازم
10 پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد

 » بیشتر بخوانید...
 بوی آن خوب ختن می آیدم
 گر دست دهد خاک کف پای نگارم
 هر چند بی گه آیی بی گاه خیز مایی
 زان کوزهٔ می که نیست در وی ضرری
 دل در غم عشق تو برومند بود
 تا باد سعادت ز محمد خبر افکند
 تو میگوئی که دل از خاک و خون است
 به جان تو پس گردن نخاری
 چو برقی می جهد چیزی عجب آن دلستان باشد
 اگر تو یار نداری چرا طلب نکنی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت
و ای مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت
خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوز
کاغوش که شد منزل آسایش و خوابت
درویش نمی پرسی و ترسم که نباشد
اندیشه آمرزش و پروای ثوابت
راه دل عشاق زد آن چشم خماری
پیداست از این شیوه که مست است شرابت
تیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت
تا باز چه اندیشه کند رای صوابت
هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی
پیداست نگارا که بلند است جنابت
دور است سر آب از این بادیه هش دار
تا غول بیابان نفریبد به سرابت
تا در ره پیری به چه آیین روی ای دل
باری به غلط صرف شد ایام شبابت
ای قصر دل افروز که منزلگه انسی
یا رب مکناد آفت ایام خرابت
حافظ نه غلامیست که از خواجه گریزد
صلحی کن و بازآ که خرابم ز عتابت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *