+ - x
 » از همین شاعر
1 گر من از سرزنش مدعیان اندیشم
2 رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
3 تاب بنفشه می دهد طره مشک سای تو
4 بر سر آنم که گر ز دست برآید
5 هاتفی از گوشه میخانه دوش
6 سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی
7 مقام امن و می بی غش و رفیق شفیق
8 بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی
9 خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم
10 صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را

 » بیشتر بخوانید...
 می رسد یوسف مصری همه اقرار دهید
 رقص آتش
 دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود
 ياد دورانی که دورانم به دور يار بود
 هین خیره خیره می نگر اندر رخ صفراییم
 آنجا که فشارد مژه ام دیدهٔ تر را
 ای بی تو حرام زندگانی
 یاد کن یاد از این آدم آزرده رفیق
 عاشقان را جست و جو از خویش نیست
 بنوش باده ز دست نگار من که حلالست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ساقیا برخیز و درده جام را
خاک بر سر کن غم ایام را
ساغر می بر کفم نه تا ز بر
برکشم این دلق ازرق فام را
گر چه بدنامیست نزد عاقلان
ما نمی خواهیم ننگ و نام را
باده درده چند از این باد غرور
خاک بر سر نفس نافرجام را
دود آه سینهٔ نالان من
سوخت این افسردگان خام را
محرم راز دل شیدای خود
کس نمی بینم ز خاص و عام را
با دلارامی مرا خاطر خوش است
کز دلم یک باره برد آرام را
ننگرد دیگر به سرو اندر چمن
هر که دید آن سرو سیم اندام را
صبر کن حافظ به سختی روز و شب
عاقبت روزی بیابی کام را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *