+ - x
 » از همین شاعر
1 ای پسته تو خنده زده بر حدیث قند
2 درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
3 بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت
4 بی مهر رخت روز مرا نور نماندست
5 یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیست
6 هواخواه توام جانا و می دانم که می دانی
7 کتبت قصۀ شوقی و مدمعی باکی
8 به جان او که گرم دسترس به جان بودی
9 چراغ روی تو را شمع گشت پروانه
10 ای آفتاب آینه دار جمال تو

 » بیشتر بخوانید...
 بازگشت
 در بهار درد نخل غم مرا سرسبزارانست
 مرا پرسی که چونی بین که چونم
 دوم
 در این رقص و در این های و در این هو
 تهمینه
 سلب العشق فادی، حصل الیوم مرادی
 تو شاخ خشک چرایی به روی یار نگر
 ز قیل و قال تو گر خلق بو نبردندی
 سر سرگشته ام سامان نداره

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ساقیا برخیز و درده جام را
خاک بر سر کن غم ایام را
ساغر می بر کفم نه تا ز بر
برکشم این دلق ازرق فام را
گر چه بدنامیست نزد عاقلان
ما نمی خواهیم ننگ و نام را
باده درده چند از این باد غرور
خاک بر سر نفس نافرجام را
دود آه سینهٔ نالان من
سوخت این افسردگان خام را
محرم راز دل شیدای خود
کس نمی بینم ز خاص و عام را
با دلارامی مرا خاطر خوش است
کز دلم یک باره برد آرام را
ننگرد دیگر به سرو اندر چمن
هر که دید آن سرو سیم اندام را
صبر کن حافظ به سختی روز و شب
عاقبت روزی بیابی کام را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *