+ - x
 » از همین شاعر
1 خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود
2 گر چه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود
3 ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه
4 زهی خجسته زمانی که یار بازآید
5 کس نیست که افتاده آن زلف دوتا نیست
6 سحرگاهان که مخمور شبانه
7 هواخواه توام جانا و می دانم که می دانی
8 عشقبازی و جوانی و شراب لعل فام
9 فاش می گویم و از گفته خود دلشادم
10 آن یار کز او خانه ما جای پری بود

 » بیشتر بخوانید...
 مادر سلام
 بگذار برگردم!
 سیدی ایم هو کی، خذیدی ایم هو کی
 رنگ آرزو
 کارخانه ی ستم
 دلا چون واقف اسرار گشتی
 رونق عهد شباب است دگر بستان را
 عارف کسی بود که به شب ای خدا کند
 اگر چه ما نه خروس و نه ماکیان داریم
 حکم نو کن که شاه دورانی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به سر جام جم آن گه نظر توانی کرد
که خاک میکده کحل بصر توانی کرد
مباش بی می و مطرب که زیر طاق سپهر
بدین ترانه غم از دل به در توانی کرد
گل مراد تو آن گه نقاب بگشاید
که خدمتش چو نسیم سحر توانی کرد
گدایی در میخانه طرفه اکسیریست
گر این عمل بکنی خاک زر توانی کرد
به عزم مرحله عشق پیش نه قدمی
که سودها کنی ار این سفر توانی کرد
تو کز سرای طبیعت نمی روی بیرون
کجا به کوی طریقت گذر توانی کرد
جمال یار ندارد نقاب و پرده ولی
غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد
بیا که چاره ذوق حضور و نظم امور
به فیض بخشی اهل نظر توانی کرد
ولی تو تا لب معشوق و جام می خواهی
طمع مدار که کار دگر توانی کرد
دلا ز نور هدایت گر آگهی یابی
چو شمع خنده زنان ترک سر توانی کرد
گر این نصیحت شاهانه بشنوی حافظ
به شاهراه حقیقت گذر توانی کرد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *