+ - x
 » از همین شاعر
1 دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی ارزد
2 هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم
3 آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست
4 گر چه ما بندگان پادشهیم
5 دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشیم
6 زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
7 روزگاریست که سودای بتان دین من است
8 عاشق روی جوانی خوش نوخاسته ام
9 به کوی میکده هر سالکی که ره دانست
10 ما درس سحر در ره میخانه نهادیم

 » بیشتر بخوانید...
 با گیج ها در توکیو
 نه نشاط و نه ماتمی دارم
 آتشی از تو در دهان دارم
 برخیز که صبح است و صبوح است و سکاری
 بیگاه شد، بیگاه شد، خورشید اندر چاه شد
 اگر حوا بدانستی ز رنگت
 حرارت عشق
 راگ وسواس
 من از کجا غم و شادی این جهان ز کجا
 قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می آورد
دل شوریده ما را به بو در کار می آورد
من آن شکل صنوبر را ز باغ دیده برکندم
که هر گل کز غمش بشکفت محنت بار می آورد
فروغ ماه می دیدم ز بام قصر او روشن
که رو از شرم آن خورشید در دیوار می آورد
ز بیم غارت عشقش دل پرخون رها کردم
ولی می ریخت خون و ره بدان هنجار می آورد
به قول مطرب و ساقی برون رفتم گه و بی گه
کز آن راه گران قاصد خبر دشوار می آورد
سراسر بخشش جانان طریق لطف و احسان بود
اگر تسبیح می فرمود اگر زنار می آورد
عفاالله چین ابرویش اگر چه ناتوانم کرد
به عشوه هم پیامی بر سر بیمار می آورد
عجب می داشتم دیشب ز حافظ جام و پیمانه
ولی منعش نمی کردم که صوفی وار می آورد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *