+ - x
 » از همین شاعر
1 رفتم به باغ صبحدمی تا چنم گلی
2 تاب بنفشه می دهد طره مشک سای تو
3 ز در درآ و شبستان ما منور کن
4 مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش
5 بیا و کشتی ما در شط شراب انداز
6 سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد
7 صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
8 صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می آورد
9 بنال بلبل اگر با منت سر یاریست
10 یا مبسما یحاکی درجا من اللالی

 » بیشتر بخوانید...
 در میان ظلمت جان تو نور چیست آن
 می رسی نرم تر از نم نم باران کرده
 آن را که به لطف سر بخاری
 افسوس که نامه جوانی طی شد
 ای به انکار سوی ما نگران
 توسن سرشت
 از دلم صورت آن خوب ختن می نرود
 جوزا سحر نهاد حمایل برابرم
 هست کسی صافی و زیبا نظر
 دو گیتی را بخود باید کشیدن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می آورد
دل شوریده ما را به بو در کار می آورد
من آن شکل صنوبر را ز باغ دیده برکندم
که هر گل کز غمش بشکفت محنت بار می آورد
فروغ ماه می دیدم ز بام قصر او روشن
که رو از شرم آن خورشید در دیوار می آورد
ز بیم غارت عشقش دل پرخون رها کردم
ولی می ریخت خون و ره بدان هنجار می آورد
به قول مطرب و ساقی برون رفتم گه و بی گه
کز آن راه گران قاصد خبر دشوار می آورد
سراسر بخشش جانان طریق لطف و احسان بود
اگر تسبیح می فرمود اگر زنار می آورد
عفاالله چین ابرویش اگر چه ناتوانم کرد
به عشوه هم پیامی بر سر بیمار می آورد
عجب می داشتم دیشب ز حافظ جام و پیمانه
ولی منعش نمی کردم که صوفی وار می آورد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *