+ - x
 » از همین شاعر
1 بیا ای هموطن از هم شویم ما
2 سرنوشت واژگون
3 طعنۀ خنده
4 زنده گی بهر دلم لکّۀ بد نام شده
5 خیانت کردی اما...
6 ای یار بی تو زندگی عادت نمی شود
7 باش خوشدل که دگر بار بهاران آمد
8 چی کنم تا که ز هر چیز دل آزاد شود
9 چرا
10 شاعر کنار پنجره تنها نشسته بود

 » بیشتر بخوانید...
 عمریست تا من در طلب هر روز گامی می زنم
 گداز گوهر دل باده ناب است شبنم را
 بازگشت
 مشنو سخن از زمانه ساز آمدگان
 خیز که امروز جهان آن ماست
 آن به که مرا تمکین نکنی
 دل سراپرده محبت اوست
 سوی بیماران خود شد شاه مه رویان من
 اختران را شب وصلست و نثارست و نثار
 وطن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تقدیم به دوستم که همواره در منست و با من نه

دیدی! زمانه خلوت ما را ز هم گسست
دروازۀ صداقت خود را به ما ببست

در نیمه راه زنده گی دستش رها نمود
پیمان و عهد باهمی خویش را شکست

همگام ما نشد بجز از جادۀ خیال
دادیم همه حقیقت هستی خود ز دست

***

دیگر توان مردن و ماندن ز ما مخواه
ای باعث شکست، تو ای سر نوشت پست!

1390


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *