+ - x
 » از همین شاعر
1 عشق یعنی
2 ناآشتی
3 از باغ تا بن بست
4 جهنم در جزیره
5 تعبیر بی خوابی
6 لحظه های گم شده
7 تاریخ تلخ
8 چراغ اندیش
9 کوچ
10 آنسوی اضطراب

 » بیشتر بخوانید...
 فدیتک یا ذا الوحی آیاته تتری
 نرد کف تو بردست مرا
 یکی گنجی پدید آمد در آن دکان زرکوبی
 یک خانه پر ز مستان، مستان نو رسیدند
 در دل را بروی کس نبستم
 نیلوفر
 دلبر بیگانه صورت مهر دارد در نهان
 پل و زورق نمی خواهد محیط کبریا اینجا
 سحر بلبل حکایت با صبا کرد
 حسرت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بار دگر به شانه ی من سر گذاشتی
انگاشتم که در دلم آیینه کاشتی

اما دریغ ابر ستروَن! که سالهاست
صحرا شدم برای تو، باران نداشتی

اقلیم لحظه های تو توفان و جنگ داشت
بودا نکاشت بر لب تو بانگ آشتی

بیهوده-گردِ وادی ی بن بست ها شدی
ای کاش عشق را به رهت می گماشتی

می خواستم که شعر طلوعی قلم زنم
افسوس ختم قافیه را شب نگاشتی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *