+ - x
 » از همین شاعر
1 فرار
2 شب و هذیان و تنهایی
3 ناآشتی
4 بیتویی های من
5 دگراندیش
6 اضطراب آیینه
7 خودکاوی
8 چراغ اندیش
9 از شب تا فردا
10 شکر خدا

 » بیشتر بخوانید...
 برخیز و صبوح را برانگیز
 گر کار فلک به عدل سنجیده بدی
 اندر مذمت انواع آزادی
 باده چو هست ای صنم بازمگیر و نی مگو
 تا نزند آفتاب خیمه نور جلال
 ز بامداد دلم می پرد به سودایی
 زهی عشق زهی عشق که ماراست خدایا
 آدمی بر کف دستش خط اجبار نوشت
 سر مپیچان و مجنبان که کنون نوبت توست
 چون زخمه رجا را بر تار می کشانی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تو در آن سوی تنهایی و من این سوی دیوارم
به قدر یک کُهستان بی کسی، فریاد تکرارم

نمی خوابم، غمی بر شانه هایم اسپ می راند
تمام شب کنار زخم های خویش بیدارم

قفس می گردد امشب سایه ها در خلوت دردم
صدایت می کنم، دیوار می افتد، می انگارم،

ز جنس عشق ابلیسی ست در من سر می افرازد
بزن آتش، خدای عشق! من دوزخ –سزاوارم

میان رگ رگ من شعله و باروت می رقصند
عبورم کن خلیل عشق! من آتش نگهدارم

نفس می پژمرَد بی تو، تماشایی ست درد من
صدای ناله ی خاموش مردی برسرِ دارم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *