+ - x
 » از همین شاعر
1 آنسوی اضطراب
2 امشب، هرشب
3 فردایی
4 من و زندگی
5 ناگفته ها در نگاه
6 عشق یعنی
7 شب و هذیان و تنهایی
8 نارسیده به سکوت
9 تعبیر بی خوابی
10 بیتویی های من

 » بیشتر بخوانید...
 ای بر سر بازاری دستار چنان کرده
 سال ها دفتر ما در گرو صهبا بود
 قصد سرم داری خنجر بمشت
 نه در وفات گذارد نه در جفا دلدار
 دل در برم خدايا سوز و گداز دارد
 سالکان راه را محرم شدم
 از آمدن و رفتن ما سودی کو
 هم میهنم
 ای که دایم به خویش مغروری
 الا ای رهگذر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

کسی دزدیده است از من، چراغ آفتابم را
غروبم می دهد دردی، بپوشان اضطرابم را:

به دوشم کوه ِ تنهایی، به لب نقاشی لبخند
بیا آیینه شو با من، بیا بشکن نقابم را

لحافم موجها و بالشم از صخره است امشب
به غارت برده توفان، لای لای رختخوابم را

نفس بشکسته ام، یک دشت تنهایی عطش دارم
بیا جاری کن ای باران! تو گرداب سرابم را

وطن گمگشته دریایم، که از ابری رها گشتم
کی می داند شکستِ قطره و درد حبابم را

***

و یک شب برگ برگ ناله ام را مرگ خواهد برد
و دیگر کس نخواهد خواند، الفبای کتابم را.


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *