+ - x
 » از همین شاعر
1 عشق یعنی
2 لحظه های گم شده
3 جنگجوی پیر
4 تلخ و شیرین
5 بی دروغ
6 یک اتفاق ساده
7 فردایی
8 مرور یک گرداب
9 خودکاوی
10 پگاه

 » بیشتر بخوانید...
 دعوت
 برگ عمر
 شام جدایی
 ای جان من بیاد لبت تشنه بر شراب
 در آینه چون بینم نقش تو به گفت آرم
 من نمی گويم که تنها ساغر و پيمانه سوخت
 ايدل برو کنار شو آن دلبر آمده
 رندان سلامت می کنند، جان را غلامت می کنند
 روی تو چون روی مار خوی تو زهر قدید
 ورد البشیر مبشرا ببشاره

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دیگر از انتظار خسته شدم
از دروغ ِ بهار خسته شدم

ابر دریا بدوش! می سوزم
بر زمینم ببار! خسته شدم

درد ناگفته یی، مرا عمریست
میکُشد باربار، خسته شدم:

هر درختی که سبز می گردد
می شود چوبِ دار، خسته شدم

باغ خواب است و رام، آنسوتر
حیله ی خوابدار، خسته شدم

می فروشم گلو گلو فریاد
میزنم هر چه جار، خسته شدم:

باغ ِ خاموش! باغ قربانی!
باغ ِ بی اعتبار! خسته شدم

آی! دزد است، ریشه می دزدد
کشتِ بی اختیار! خسته شدم

غارت تخم و دانه و برگ است
آی برخیز، یار! خسته شدم

باغ ِ لشکر گشای داس و تبر!
باغ ِ دشمن- تبار! خسته شدم

باغ ِ آیینه های بی خورشید!
گمشده در غبار! خسته شدم

چشم بر ره که یار مییاید
از ره ِ بی سوار خسته شدم

***

می گریزم ز درد بی فردا
دیگر از این فرار خسته شدم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *