+ - x
 » از همین شاعر
1 قصه یی برای کودکم
2 دگراندیش
3 آنسوی اضطراب
4 عشق یعنی
5 امشب، هرشب
6 شب و هذیان و تنهایی
7 یک اتفاق ساده
8 بی دروغ
9 گلاویز با خود
10 بی تویی

 » بیشتر بخوانید...
 چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم
 ابر آذاری برآمد باد نوروزی وزید
 دیدی! زمانه خلوت ما را ز هم گسست
 اگریک شب خودت را جای این مهتاب بگذاری
 شرم و حيا به ديدۀ خورد و کلان نماند
 وسوسه تن گذشت غلغله جان رسید
 بیا ما چند کس با هم بسازیم
 آمدم من بی دل و جان ای پسر
 چو شست عشق در جانم شناسا گشت شستش را
 بر گور بوسه ها

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شبیه ِ شب شدی، شاعر! نهان در سایه هایی تو
گلویم در دهانِ گرگ می رقصد، کجایی تو؟

دو گیسوی پریشان زنی بر خاک می پیچد
به کوچه سنگ می رقصد، چو سنگِ بی صدایی تو!

زمینِ خون و خنجر، زخم تاریخی به دوش من
زمان̊ دیو است، شاعر! لیک گیوِ انزوایی تو*

گروگانم به دست مرگِ خود، تابوت سیارم
مگو که انتحاری ام، مگو که: انتهایی تو!

مثال سنگ̊ پشتِ پیر، دیواری به تن دارم
گریبانی برای درد هایم می سرایی تو!

***

زمین و آسمان̊ آتش، تویی شاعر! رفیق من!
الفبایی! بغل بر زخم هایم می گشایی تو!



* گیو : یکی ازپهلوانان شهنامه، داماد رستم .


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *