+ - x
 » از همین شاعر
1 قصه یی برای کودکم
2 از باغ تا بن بست
3 اضطراب آیینه
4 چراغ اندیش
5 نا تسلیم
6 فرار
7 دو بن بست
8 نارسیده به سکوت
9 دیوانه یی در من
10 امشب، هرشب

 » بیشتر بخوانید...
 چو فرستاد عنایت به زمین مشعله ها را
 چون سرو کلفتی چند پیچیده اند بر ما
 کنون که بر کف گل جام باده صاف است
 من نمی گويم به عالم روزگار از من نشد
 پرده خوش آن بود کز پس آن پرده دار
 از من جدا مشو که توام نور دیده ای
 کرده ام باز به آن گریهٔ سودا، سودا
 هر چند لحظه لحظه دلش شور می زند
 نیستی، مریم! ببینی چشم های ساده را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تو می آیی، و ره بر عقده های کهنه می بندی
چه زیبا می شوند آیینه ها، وقتی که می خندی

منم با اسپ پیر تشنگی، گم در غبار دشت
بلوغ ابر و بارانی، تو دریا را خداوندی

تو حوایی، نگنجیدی درون چار دیواری
بهشتی را فقط با سیب سرخی آتش افگندی

بیا با آفتاب عشق̊ شیرین کن مرا چون تاک
که بیزارم، من از هر ناگهان انگور پیوندی

فرو می ریزد آخر، بی تو رفتن، بیتو بودنها
نه دیروزی، نه امروزی، تو با فردا همانندی

[به یادم هست می گفتی: رها کن کنج خلوت را
تو زیبایی به تنهایی، ولی با عشق صد چندی! ... ]

***

کنارم باش، تا بر اوجهای خود پدر گردم
که دیگر خسته ام از ارتقاع پست فرزندی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *