+ - x
 » از همین شاعر
1 ای قدمت چراغ من!
2 شوق بی نیاز
3 آبسال
4 سر بکش سر بکش
5 فرار
6 قصه های تلخ
7 استسقا
8 آدم، سنگ، آهن
9 زندان
10 حسن خدایی

 » بیشتر بخوانید...
 مرگ
 سری نبود به وحشت ز بزم جستن ما را
 میان ما درآ ما عاشقانیم
 میز
 کم کمکی
 آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است
 ای ساقیی که آن می احمر گرفته ای
 خورشید قاتل است
 راپورهای واصله امپورت می شود
 جمع تو دیدم پس از این هیچ پریشان نشوم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نیست شوقی که زبان باز کنم از چه بخوانم
من که منفور زمانم چه بخوانم چه نخوانم

چه بگویم سخن از شهد که زهر است به کامم
وای از مشت ستمگر که بکوبیده دهانم

نیست غمخوار مرا در همه دنیا به که نازم
چه بگریم، چه بخندم، چه بمیرم، چه بمانم

من و این کنج اسارت، غم ناکامی و حسرت
که عبث زاده ام و مهر بباید به زبانم

دانم ای دل که بهاران بود و موسم عشرت
من پر بسته چه سازم که پریدن نتوانم

گر چه دیریست خموشم نرود نغمه زیادم
زانکه هر لحظه به نجوا سخن از دل برهانم

یاد آن روز گرامی که قفس را بشگافم
سر برون آرم ازین عزلت و مستانه بخوانم

من نه آن بیت ضعیفم که زهر باد بلرزم
دخت افغانم و بر جاست که دایم به فغانم

دلو ۱۳۷۸


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *