+ - x
 » از همین شاعر
1 رشته های پولادین
2 زندان
3 آدم، سنگ، آهن
4 استسقا
5 قصه های تلخ
6 فرار
7 سر بکش سر بکش
8 آبسال
9 شوق بی نیاز
10 نیزه خورشید

 » بیشتر بخوانید...
 در ظلمت از چشم يقين آنکس که ايوان يافته
 رهید جان دوم از خودی و از هستی
 ز بانگ پست تو ای دل بلند گشت وجود
 ای برادر عاشقی را درد باید درد کو
 هر چه داری، وفا نداری يار
 بود آیا که در میکده ها بگشایند
 آمده ام که تا به خود گوش کشان کشانمت
 ساقی گل و سبزه بس طربناک شده ست
 گرم درآ و دم مده ساقی بردبار من
 خانه متروک

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نیست شوقی که زبان باز کنم از چه بخوانم
من که منفور زمانم چه بخوانم چه نخوانم

چه بگویم سخن از شهد که زهر است به کامم
وای از مشت ستمگر که بکوبیده دهانم

نیست غمخوار مرا در همه دنیا به که نازم
چه بگریم، چه بخندم، چه بمیرم، چه بمانم

من و این کنج اسارت، غم ناکامی و حسرت
که عبث زاده ام و مهر بباید به زبانم

دانم ای دل که بهاران بود و موسم عشرت
من پر بسته چه سازم که پریدن نتوانم

گر چه دیریست خموشم نرود نغمه زیادم
زانکه هر لحظه به نجوا سخن از دل برهانم

یاد آن روز گرامی که قفس را بشگافم
سر برون آرم ازین عزلت و مستانه بخوانم

من نه آن بیت ضعیفم که زهر باد بلرزم
دخت افغانم و بر جاست که دایم به فغانم

دلو ۱۳۷۸


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *