+ - x
 » از همین شاعر
1 نیزه خورشید
2 آبسال
3 حسن خدایی
4 فریاد بی آوا
5 عزت سرخ
6 ای قدمت چراغ من!
7 آدم، سنگ، آهن
8 رشته های پولادین
9 کوه، دریا
10 پربار

 » بیشتر بخوانید...
 لولیکان توییم در بگشا ای صنم
 آن یار ترش رو را این سوی کشانیدش
 خاکی که به زیر پای هر نادانی است
 خاکسار تو تپیدن کند آغاز چرا
 صاف جان ها سوی گردون می رود
 تو شاخ خشک چرایی به روی یار نگر
 این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت
 صلا ای صوفیان کامروز باری
 شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت
 مرا گویی که چونی تو لطیف و لمتر و تازه

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نیست شوقی که زبان باز کنم از چه بخوانم
من که منفور زمانم چه بخوانم چه نخوانم

چه بگویم سخن از شهد که زهر است به کامم
وای از مشت ستمگر که بکوبیده دهانم

نیست غمخوار مرا در همه دنیا به که نازم
چه بگریم، چه بخندم، چه بمیرم، چه بمانم

من و این کنج اسارت، غم ناکامی و حسرت
که عبث زاده ام و مهر بباید به زبانم

دانم ای دل که بهاران بود و موسم عشرت
من پر بسته چه سازم که پریدن نتوانم

گر چه دیریست خموشم نرود نغمه زیادم
زانکه هر لحظه به نجوا سخن از دل برهانم

یاد آن روز گرامی که قفس را بشگافم
سر برون آرم ازین عزلت و مستانه بخوانم

من نه آن بیت ضعیفم که زهر باد بلرزم
دخت افغانم و بر جاست که دایم به فغانم

دلو ۱۳۷۸


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *