+ - x
 » از همین شاعر
1 حسن خدایی
2 قصه های تلخ
3 شکست
4 شوق بی نیاز
5 زهرآگین
6 هنگامه
7 استسقا
8 باغ من
9 آبسال
10 فریاد بی آوا

 » بیشتر بخوانید...
 چاقو بزن! بریزان، از سینه آه آدم
 شب چله
 در پله ها
 سبز و نغز و مغز
 من آمدم به خانه ات ،مادر کجای تو
 جوش اشکیم وشکست آیینه دار است اینجا
 صلا ای صوفیان کامروز باری
 ای آنک تو خواب ما ببستی
 از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
 تدبیر مهمانی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خسته شد دلهای ما از درد ها، بیچاره گیها
گم شدیم آخر میان خاکها در تیره گیها

میرویم این بار و ما را نیست برگشتی دوباره
ای خوشا بگریختن از دست این بیهوده گیها

مرغ از باغ ارم بودیم اندر دام گیتی
بیگنه ماندیم در دامان این آلوده گیها

هر کسی آزرد با تیری پر کوتاه ما را
بار دیگر نیست ما را تاب این آزرده گیها

دهر زندان بود و ما در بند قفل آهنین
ای خوشا بر ما که رستیم از حصار بنده گیها

در تپشهای مداوم نیست دیگر اشتیاقی
خسته شد دلهای ما از درد ها بیچاره گیها

اسد ۱۳۷۹


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *