+ - x
 » از همین شاعر
1 بودن
2 چشمان تاریک
3 پشت دیوار
4 به تو بگویم
5 اشارتی
6 بادها
7 آخرین تیر ترکش آنچنان که می گویند
8 از عموهایت
9 شبانه
10 مرد مجسمه

 » بیشتر بخوانید...
 اگر به كوچه و یا خانه ریخت خونم بود
 نوازش کن به وصلت یا بکش با خنجر تیزم
 به سوی ما نگر چشمی برانداز
 نذر کند یار که امشب تو را
 امید محال
 گفت کسی خواجه سنایی بمرد
 نماز شام غریبان چو گریه آغازم
 آهنگی در سکوت
 به پیشگاه مولانا
 با دل گفتم چرا چنینی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مرگ نازلی

نازلی! بهارخنده زد و ارغوان شکفت
در خانه، زیر پنجره گل داد یاس پیر
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه میفکن!
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار...
نازلی سخن نگفت،
سر افراز
دندان خشم بر جگر خسته بست رفت
***
نازلی! سخن بگو!
مرغ سکوت، جوجه مرگی فجیع را
در آشیان به بیضه نشسته ست!

نازلی سخن نگفت
چو خورشید
از تیرگی بر آمد و در خون نشست و رفت
***
نازلی سخن نگفت
نازلی ستاره بود:
یک دم درین ظلام درخشید و جست و رفت
نازلی سخن نگفت
نازلی بنفشه بود:
گل داد و
مژده داد: زمستان شکست!
و
رفت...


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *