+ - x
 » از همین شاعر
1 قصه های تلخ
2 استسقا
3 آدم، سنگ، آهن
4 زندان
5 حسن خدایی
6 شکست
7 باغ من
8 کوه، دریا
9 ناز دخترانه
10 ای قدمت چراغ من!

 » بیشتر بخوانید...
 ببرد عقل و دلم را براق عشق معانی
 تا نفس های تو اینگونه وزیدن دارد
 خدایا رحمت خود را به من ده
 خانه را در بی کسی طی می کنم
 راضی به مرگ می كند این ریسمان مرا
 روزی ست خوش و هوا نه گرم است و نه سرد
 تو می دانی صواب و ناصوابم
 نه طرح باغ و نه گلشن فکنده اند اینجا
 نماز شام چو خورشید در غروب آید
 دل آتش پذیر از توست برق و سنگ و آهن تو

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

صبحها دلم چه بیقرار
هوای خلوت شبانه میکند
خسته و گرفته میشود
قیل و قال روز را بهانه میکند
عصر ها ولی
طلوع را ترانه میکند
شب که میرسد
شاخه خیال دل جوانه میکند
بیخبر ز خویش
رو به آسمان
پرواز بیکرانه میکند :
( دست اگر به ماه میرسید
شب اگر خمودی مرا به یک ستاره میخرید
صبح اگر نمیدمید
شهر شب به دست من چراغپوش
تا ابد نگاه من ستاره نوش ... )
وای از این دل خیالپرورم
که هستی مرا
غرق در فسانه میکند
این عجوز تا به کی دگر
ناز های دخترانه میکند؟

ثور ۱۳۷۹


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *