+ - x
 » از همین شاعر
1 ای کاش
2 باغ من
3 ناز دخترانه
4 پربار
5 عزت سرخ
6 نیزه خورشید
7 شوق بی نیاز
8 سر بکش سر بکش
9 استسقا
10 زندان

 » بیشتر بخوانید...
 بیا بیا که نیابی چو ما دگر یاری
 سلام بر تو که سین سلام بر تو رسید
 افسانه من
 من پار بخورده ام شرابی
 مکن ز شانه پریشان دماغ گیسو را
 می واژه
 به یارکان صفا جز می صفا مدهید
 از دور بدیدم آن پری را
 سیر نگشت جان من بس مکن و مگو که بس
 دیدم به خواب دوش که ماهی برآمدی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در این سرای سکوت
یکی نمانده که دل خو کند به آوازش
ز باغ سوخته اش بوی دود میآید
و سرو های رسایش در انتظار زلزله اند
که سر بخاک نهند
دریغ از آن که به پایان رسیده آغازش
هر آن که بال و پری دارد و توانایی
به سان تیر ازین بی نشان گریزان است
به وقت بال گشایی و لحظه های فرار
خوش است حالت شوق عجیب پروازش
وآنکه قوت پرواز خود نمیبیند
فتاده گوشه یی ویرانه در پریشانی
کجاست یار سخنساز و قصه پردازش
در ین سرای سکوت
امید ما همه در انتظار میمیرند
نهالها همه در نو بهار میمیرند
به هرکه مینگری
به خود شکسته ز تکرار روز ها سیر است
طلوع نیز از این بخت تیره دلگیر است
از این سرای خموشان و بی سر انجامان
فرار باید کرد
به سوی شهر افقهای دور و ناپیدا
به هرکجا که هیاهوی زیستن باشد
اگر که بال نباشد
به پای باید رفت
و پا اگر نبود دست و دل به دریا زد
به آب باید زد
ز باد باید خواست
زهر رهی که میسر بود ازین زندان
فرار باید کرد
فرار باید کرد

دلو ۱۳۷۹


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *