+ - x
 » از همین شاعر
1 غزل بزرگ
2 در میدان
3 دیدار واپسین
4 پریا
5 از اینگونه مردن...
6 سفر
7 بازگشت
8 مجال
9 شعر ناتمام
10 تنها

 » بیشتر بخوانید...
 بگذار برگردم!
 خامی سوی پالیز جان آمد که تا خربز خورد
 به خیال آن عرق جبین زفغان علم نزدی چرا
 باز گردد عاقبت این در بلی
 چو سرمست منی ای جان ز خیر و شر چه اندیشی
 کسی از بستر گلهای سرخ آواز مى خواند
 ای تو بداده در سحر از کف خویش باده ام
 طوق جنون سلسله شد باز مکن سلسله را
 هزار جهد بکردم که یار من باشی
 بیا ای جان بیا ای جان بیا فریاد رس ما را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

من فکر می کنم
هرگز نبوده قلب من
این گونه
گرم و سرخ:

احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمه خورشید
در دلم
می جوشد از یقین؛
احساس می کنم
در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین.
***
آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
در برکه های اینه لغزیده تو به تو!
من آبگیر صافیم، اینک! به سحر عشق؛
از برکه های اینه راهی به من بجو!
***
من فکر می کنم
هرگز نبوده
دست من
این سان بزرگ و شاد:
احساس می کنم
در چشم من
به آبشر اشک سرخگون
خورشید بی غروب سرودی کشد نفس؛

احساس می کنم
در هر رگم
به تپش قلب من
کنون
بیدار باش قافله ئی می زند جرس.
***
آمد شبی برهنه ام از در
چو روح آب
در سینه اش دو ماهی و در دستش اینه
گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم.

من بانگ بر گشیدم از آستان یاس:
(( - آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم! ))



دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *