+ - x
 » از همین شاعر
1 شعر ناتمام
2 باران
3 تنها
4 اشارتی
5 شبانه
6 بهار خاموش
7 ترانه تاریک
8 سرگذشت
9 بارون
10 مرد مجسمه

 » بیشتر بخوانید...
 آمد و رفت
 نیزه خورشید
 تو مگر بر لب آبی به هوس بنشینی
 ای که مستک شدی و می گویی
 باز امشب دوستان خواب پریشان دیده ام
 چرا بسيار کاهش می کنی يار
 آن کز دهن تو رنگ دارد
 مطربا بردار چنگ و لحن موسیقار زن
 الا حریم لیلی، علیکم سلامی
 ای زهره

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

من فکر می کنم
هرگز نبوده قلب من
این گونه
گرم و سرخ:

احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمه خورشید
در دلم
می جوشد از یقین؛
احساس می کنم
در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین.
***
آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
در برکه های اینه لغزیده تو به تو!
من آبگیر صافیم، اینک! به سحر عشق؛
از برکه های اینه راهی به من بجو!
***
من فکر می کنم
هرگز نبوده
دست من
این سان بزرگ و شاد:
احساس می کنم
در چشم من
به آبشر اشک سرخگون
خورشید بی غروب سرودی کشد نفس؛

احساس می کنم
در هر رگم
به تپش قلب من
کنون
بیدار باش قافله ئی می زند جرس.
***
آمد شبی برهنه ام از در
چو روح آب
در سینه اش دو ماهی و در دستش اینه
گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم.

من بانگ بر گشیدم از آستان یاس:
(( - آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم! ))



دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *