+ - x
 » از همین شاعر
1 عصر بی فال
2 بشوی احساس و عینک ها و چشمان را
3 وطن
4 تموزباره
5 نگارستان
6 سلام حق
7 طعنه ساز
8 جستجوی تو
9 بنویس...
10 حضور ناب

 » بیشتر بخوانید...
 مسلمانان مسلمانان چه باید گفت یاری را
 امشب، هرشب
 درد شمس الدین بود سرمایه درمان ما
 برون کن سر که جان سرخوشانی
 دلا منه قدم اصلا به نردبان مجاز
 گفتی که: « در چه کاری؟ » با تو چه کار ماند؟
 عشق تو آورد قدح پر ز بلای دل من
 بانگ آید هر زمانی زین رواق آبگون
 سحر به بوی گلستان دمی شدم در باغ
 ای ملامت گر تو عاشق را سبک پنداشتی

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

آن خانه که بی بهره ز انوار کتاب است
چون کشتی ِ لرزنده ای در سینه ی آب است

تا قحطی ِ نور است در اندام دقایق
هر لحظه شتابنده تر از تیر شهاب است

ناساز بود خشت و گل و سنگ به دیوار
آماجگه ی حسرت و تشویش و عذاب است

خورشید اگر پنجره بشکسته در آید
دانی که شهید نفس خشم سحاب است

انزایم* غرور و حسد و کینه و تزویر
در خواهش بلعیدن هر لقمه لعاب است

گنجشک محبت ندهد تخم درین شاخ
مادام ِکه این لانه گذرگاه عقاب است

نی ماه بیآید به سلامش شب دیجور
نی روز به گلگشت درین ساحه مجاب است

جریان ظهور غم و شادیی زمانه
تصویر قناری و درخت و شب و خواب است

فبروری 2011


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *