+ - x
 » از همین شاعر
1 مرهون بعثت
2 یک روز
3 رهروان روز
4 فریاد خسته
5 بوسه گاه عاطفه
6 با هوش پدر
7 قصیده ی نور
8 غزل خستگی
9 باژگونی
10 راگ وسواس

 » بیشتر بخوانید...
 شبی رکاب زدم شادمان بر اسب خیال
 هله تا ظن نبری کز کف من بگریزی
 اگر چه لطیفی و زیبالقایی
 نفرین به زندگی که تو ماهی من آدمم
 نگاه وحشی لیلی چه افسون کرد صحرا را
 برون کن کینه را از سینهٔ خویش
 خط می زنم به هر چه که از تو نشانی است
 بیا که رایت منصور پادشاه رسید
 داغ عشقم ، نیست الفت با تن آسانی مرا
 در خموشی همه صلح است ، نه جنگ است اینجا

۴.۰
امتیاز: ۴.۰ | مجموع آراء: ۱

بیا که باز بهارینه گشته رؤیایم
و موج شوق تپد در نسیم پروایم

بیا که باز ببوسد لبان یاد ترا
حضور خواهش امروز و دی و فردایم

بیا که باز شود لحظه های بسته ی من
در آندمی که کند محضر تو احیایم

بهار وباده و باغ و نشاط همنفسی
سرود تازه نهد در گلوی دریایم

ستاره نیز برقصد کنار مه به هوس
اگر که داند از ین اشتیاق و غوغایم

تمام زندگی ام سبز و نغز و مغز شود
گهی که خانه کند در دلت تمنایم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *