+ - x
 » از همین شاعر
1 ترا من انتظارم
2 طعنه ساز
3 مه نشین عاطفه
4 زندگی ارزد به تن
5 قصیده ی نور
6 واژه ی منفی
7 وطن
8 ای نورس شرقی
9 همنفسی
10 یک روز

 » بیشتر بخوانید...
 آنک بخورد دم به دم سنگ جفای صد منی
 روحیست بی نشان و ما غرقه در نشانش
 بشنیده بدم که جان جانی
 این بوالعجب کاندر خزان شد آفتاب اندر حمل
 تنیده یاد تو در تار و پودم، میهن، ای میهن!
 چو آفتاب می از مشرق پیاله برآید
 زهی بزم خداوندی زهی می های شاهانه
 خانه دل باز کبوتر گرفت
 دست از طلب ندارم تا کام من برآید

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

غمت را بعد ازین در بیصدایی سنگ میخواند
سکوتت را غروب خسته ی اورنگ میخواند

ز بس نمناک گشته باغ آزادی ازین باران
پیام دادخواهی را گل بیرنگ میخواند

و تا با دست بشکستند بال مرغ آسایش
دعای صبح حاجت را جدال و جنگ میخواند

ز قحط آشنایی برق بگرفت جسم و کالا را
که گردش های «خشکان» ها از این آهنگ میخواند

ازین اقوام بی رهبر که دادند خونبها یکسر
تلاوت های قرآن را همه دلتنگ میخواند

به حیرت میشد آن بابا اگر میدید وضع ما
نسب گم کردگی ها را جنون ننگ میخواند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *