+ - x
 » از همین شاعر
1 در بیصدایی
2 اگر با تو نبودم
3 آن خانه...
4 یک روز
5 حرارت دادن واژه
6 تن کهنه قصر بلخم
7 ترا من انتظارم
8 بوسه گاه رحمت
9 عصر بی فال
10 قصیده ی نور

 » بیشتر بخوانید...
 خورشید قاتل است
 دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم
 آه دریا دریا!
 برج زهرمار
 بار دیگر از دل و از عقل و جان برخاستیم
 چه باشد ای برادر یک شب اگر نخسپی
 سکوت
 من از این گونه که گشته سپری خوشبختم
 افدی قمرا لاح علینا و تلالا
 ای خراب اسرارم از اسرار تو اسرار تو

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

کوچۀ ما خنده ها را می ستود
غصه و اندوه ما را می زدود

سایه هایش روشنیِ جمع بود
روشنی اش جلوه ها را می سرود

الفت و مهر و مروت موج سان
راه بر هر دیده و دل می گشود

خانه ایکه بهر قصه تنگ بود
قصه اش در کوچۀ ما می غنود

چهره ها عکس دو رنگه داشتند
عکس خانه، عکس عکس کوچه بود

عکس کوچه سبز بود و سایه دار
عکس خانه آسمانی و کبود

گاهی جمع ما پراکنده شدی
با شمیم عطر افراد حسود

زود می شد آشکارا بهر ما
صاف میکردیم آتش را ز دود

مسجد و محراب و باغ و نهر آب
همزبانی داشت در گفت و شنود

حرمت و تکریم اقشار و صفوف
بود ارزش های ما چون آب رود

حرف ما آیین ما بود در عمل
از عمل تا حرف ما فرقی نبود

ده ما با نام ما پیوند داشت
کوچۀ ما بود آماج درود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *