+ - x
 » از همین شاعر
1 آبنوش سپیده
2 چراغ هوش
3 در بیصدایی
4 باغ وحش
5 اگر با تو نبودم
6 تموزباره
7 یک روز
8 غزل خستگی
9 کوچه ی ما
10 همنفسی

 » بیشتر بخوانید...
 شاعر! سپیدی یی که به روی شقیقه است
 خفته نمود دلبر گفتم ز باغ زود
 به جان جمله مستان که مستم
 من پای همی کوبم ای جان و جهان دستی
 عبث
 عقلنامه
 ای نوش کرده نیش را ، بی خویش کن با خویش را
 بیا دل بر دل پردرد من نه
 جام پر کن ساقیا آتش بزن اندر غمان
 خط آفتاب

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۳

چند تسبیح جهان گویی تو در شعر و سخن
از تغزل صله ها خواهی به آیین کهن

دیده ها حیرت بچیند در تبسم گاه نور
شاعری بخشد حیاتش را ز شعر خود کفن

شاعری دریوزه گی نام و شهرت نیست نیست
شاعری آوردن انجم بود در انجمن

شاعری اعجاز ترکیب است از معنا و حرف
تا به ادراکش فشارد دست فکر ما و من

نی رود پایین برای دیدن دولاب چاه
نی بسازد دستگیره حلقه ی چاه و رسن

نی فشاند تخم بومی را به باغ نسترن
نی کند از عطر وحشی خسته ارواح چمن

هست اینگونه «سعادت» نقش شاعر در جهان
از حرارت دادن واژه کند تقطیر فن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *